نجوا با شهیدان
می خواهم تو را توصیف کنم اما ندایی از درون به من می گوید که لایق وصف تو نیستم
می خواهم از تو بگویم اما بغض گلویم را می فشارد و به من می فهماند که زبان عاجز از گفتن نام اوست.
شهید چه بنامم تو را در حالی که زبان قاصر از گفتن نامت و کلمات عاجز از نوشتن وصفت هستند.
تو کیستی که نگاهت، رمز عشق، کلامت، بوی عشق و چهره ات، مالامال از عشق گردیده است.
تو کیستی که گل های عالم از بوی شقایق گونه ات مست، باغ ها در برابر سبزی نامت بی رنگ، و دنیا
در برابرشکوه وجودت هیچ شده است.
تو کیستی؟ آیا همان آینه محدبی، آن گاه که تصویر ظلم ما را در پشت شبکیه چشم خویش تار و
مبهوت می کنی.
و آیا آینه مقعری آن هنگام که تصویر حقیقت را در جاده های طولانی عشق خویش منعکس می سازی؟
تو کیستی؟ که مرا در کوچه پس کوچه های عشق سرگردان ساخته ای و من به امید وصال تو سر از پا
نمی شناسم.
ای شقایق همیشه عاشق، بیا و بار دگر عشق را برایم هجی کن.
ای خوب; بیا و برایم از کربلا بگو، از نینوا، از عشق حسین علیه السلام، از شهامت عباس
علیه السلام، و ازصبوری زینب علیها السلام.
برایم بگو: حسین علیه السلام کیست که وقتی بعد از چهارده قرن نام او برده می شود، مروارید اشک
از گونه های مادرم سرازیر شده و در مصیبت باب الحوائج ابوالفضل العباس علیه السلام دریا دریا می گرید.
و بگو که زینب علیها السلام کیست که هماره از صبوری او، از عشقش به حسین علیه السلام سخن
گفته اند و مادرم نیز چه زیبا قصه های مظلومیتش را برایم شرح می داد.
بگو کربلای جبهه های ایران با کربلای حسین علیه السلام چه فرقی داشت:
مگر نه این است که هر دو قتلگاه بهترین و باوفاترین یاران علی علیه السلام بودند؟
مگر نه این است که در هر دو جبهه بیرق عشق شد با نام حسین علیه السلام و خمینی رحمه الله
برافراشته؟ آنجا عشق بود و جادوی جان;
باران خنجر بود اما می پریدی از عشق می گفتی خطر را می خریدی
دروازه های روشنایی باز می شد تا پرده های تیرگی را می دریدی!
نازنینم! برایم از خود و از همرزمانت بگو;
بگو که شبهای عملیات، شب های عشق بود و ندبه;
گل بود و سرود بود و آهنگ و دعا دل بود و خروش بود و دلدار و رضا
در دست تفنگ بود و باروت و فشنگ رؤیای شهید و پرواز و خدا
ای خوب! نامت را بر گلبرگ حریرگون شقایق دشت عاطفه نوشتم اما او نیز تاب نیاورد و پژمرد.
و از تو می خواهم هرگز مپنداری که من از شما دورم، من به مرز عشق، عاشقانه رسیده ام اما تو بیا و
مرا به وادی عشق رهنمون ساز و از خدا بخواه که لیاقت این دیدار را نصیبم سازد، زیرا فردا برای
تردد بسیار دیر است;
دل از غمت ای داد که آرام ندارد صد شعله به جان دارد و فرجام ندارد
هر لحظه به هر جانب این دشت بتازد فریاد که این واحه سرانجام ندارد