این مادر سال‌هاست نمی‌تواند لالایی بگوید

فارس ـ فاطمه ملکی؛ در روستایی دور دست، صدها کیلومتر دورتر از شهری که ما در دود و غبار آن گرفتار شده‌ایم، مادر پیری زندگی می‌کند که چشم‌هایش از انتظار به گودی نشسته است؛ رنج انتظار سبب شده تا دردهای جسمی‌اش را به فراموشی‌ بسپارد؛ فکر و ذکرش شده «نعمت»؛ شنیدن اسم «نعمت» قلبش را به تپش شدید وا می‌دارد.

تصویر انتظار او این روزها بین‌المللی شده است؛ تصویری که اشک‌های گرمش را برای همیشه در تاریخ به ثبت رسانده است.

این مادر با دخترش «نرگس» و نوه‌اش «حسن» زندگی می‌کند؛ مواجهه با مشکلات اقتصادی و زندگی در منطقه محروم روستای «جابر انصار» از یک سو و درد سالخوردگی از سوی دیگر نتوانسته قامت این مادر را خم کند؛ اما داغ بی‌خبری از «نعمت» این مادر را سال‌ها پیر کرده است؛ او برای دلخوشی‌اش گاهی برای پرنده‌ها دانه می‌پاشد؛ گاهی خود را از میان تپه‌ها به جاده می‌رساند تا بلکه پسرش را در حال بازگشت به خانه ببیند و در حسرت این است که روزی چمدان پر از لباس «نعمت» را به او بدهند تا ببوید و روی چشم‌هایش بگذارد.

مادر شهید «نعمت‌الله جابری»

گفت‌وگو با این مادر شهید هم اتفاقی بود؛ «عنبر جابری» مادر شهید مفقود «نعمت‌‌الله جابری» که چند ماه پیش دچار شکستگی در ناحیه کمر شده، بعد از مدت‌ها از روستای «جابر انصار» مهران استان ایلام به تهران آمده بود؛ زمانی که شهرمان به عطر حضور این مادر شهید معطر شد، فرصت را مغتنم شمردیم و به گفت‌وگو با او نشستیم.

* دیدن شجاعت پسرم تعجب‌آور بود

این مادر شهید از سال‌ها دور که کوچ‌نشین بودند برای‌مان تعریف می‌کند و می‌گوید: عشایر بودیم و زندگی‌مان با کوچ کردن می‌گذشت؛ در سختی‌های آن روزگار امکاناتی هم نبود، پابرهنه تپه‌ها و کوهها را پشت سر می‌گذاشتیم؛ نعمت‌الله فرزند سومم بود که در سال 1348 به دنیا آمد؛ در آن دوران دو فرزند دیگرم هم به دلیل بیماری و نبود امکانات درمانی مُردند و در مسیر کوچ آنها را به خاک سپردیم. در مجموع 9 فرزند به دنیا آوردم که دو فرزندم در کودکی فوت شدند؛ «نعمت‌الله» شهید شد و پسر دیگرم «نعمان» در سانحه رانندگی از این دنیا رفت؛ در حال حاضر «حسن» فرزند نعمان با من زندگی می‌کند.

مادر نعمت‌الله از کودکی او می‌گوید که او در کودکی ترسو بود؛ بعد از اینکه در روستای جابر انصار شهر آبدانان مستقر شدیم، او هم مانند بقیه بچه‌ها به مدرسه رفت و تا کلاس ششم درس خواند؛ اما از زمانی که بزرگ و بزرگتر می‌شد، مرد بودن را در او می‌دیدم طوری که در 18 سالگی به جبهه رفت؛ باورم نمی‌شد که این قدر شجاع شده باشد و از جنگ نترسد! همرزمان نعمت‌الله می‌گفتند که او خیلی شجاع بود؛ حتی یکبار برای شناسایی تا سنگر بعثی‌ها رفته بود. نعمت‌الله می‌گفت: «من برای اجرای دستور رهبرم به جبهه می‌روم و دوست دارم شهید شوم».

* با پول کارگری پسرم را به جبهه فرستادم

این مادر بدون همسرش زندگی‌ می‌کند؛ اگر چه همسرش در همسایگی اوست؛ او در این باره می‌گوید: سر آخرین فرزندم باردار بودم که پدر بچه‌ها ما را گذاشت و رفت؛ بچه‌ها را به سختی بزرگ کردم؛ زمین کشاورزی نداشتیم و روی زمین‌های مردم کار می‌کردم تا بتوانم مخارج بچه‌ها را تأمین کنم؛ حتی برای اینکه پسرم به جبهه اعزام شود، برای کرایه‌ ماشینش شیر گاو دوشیدم و فروختم و پسرم را به جبهه فرستادم.

* غذای عراقی‌ها را نخورید

یک روز که پسرم از جبهه کردستان آمده بود، برایم تعریف ‌کرد: «بچه‌ها گرسنه بودند، چاره‌ای نداشتیم به سنگر عراقی‌ها رفتم و چند تا کمپوت آنها را برای بچه‌های خودمان آوردم» به او گفتم: «چرا این کار را کردی، عراقی‌ها هم گرسنه بودند».

آن زمان روزگار همدلی بود؛ نیروهای پشتیبانی با ماشینی که روی آن بلندگو نصب بود، به روستا آمده و اعلام می‌کردند: «هر کسی می‌خواهد به جبهه کمک کند، اقلامش را بیاورد»؛ من هم قند، نان، پتو، چای و هر وسیله‌ای که می‌توانستم تهیه می‌کردم و به جبهه می‌فرستادم؛ گاهی هم به مجروحان جنگی کمک می‌کردم؛ نان می‌پختم و به جبهه می‌فرستادم.

وقتی که پسرم به مرخصی می‌آمد، گندم و کنجد برشته شده و گردو آماده می‌کردم و به او می‌دادم که برای همرزمانش ببرد؛ دوستان نعمت‌الله دیگر به این خوراکی‌ها عادت کرده بودند و می‌گفتند: «به مادرت بگو باز هم برای ما بفرستد». می‌گفتم: «این خوراکی‌ها را می‌فرستم شما هم غذای عراقی‌ها را نخورید، آنها خودشان گرسنه هستند».

* گریه‌های من هم مانع رفتنش به جبهه نشد

نعمت در دوران جنگ در مناطقی از جمله مهران، کردستان ، قصرشیرین و گیلانغرب حضور داشت؛ هر 3 ـ 2 ماه یکبار به مرخصی می‌آمد؛ دوستانش را از جبهه به روستا می‌فرستاد و خودش در آنجا می‌ماند؛ یک وقت‌هایی که به مرخصی می‌آمد، گریه می‌کردم و می‌گفتم: «این قدر جبهه می‌روی، اگر شهید ‌شوی، من چه کنم؟» او می‌گفت: «من به دستور رهبرم می‌روم» می‌گفتم: «گناه کردم مادرت شدم، اگر شهید شوی می‌دانی چه بلایی سر من می‌‌آید؟!» او در حالی که می‌خواست مرا آرام کند، می‌گفت: «چه کار کنم، ناموس‌مان در خطر است!».

* ازدواج پسرم

پسرم 19 ساله بود که پدربزرگش برای ازدواج او دخترعمویش را در نظر گرفت؛ آنها باهم ازدواج کردند؛ این زندگی هم او را بند خانه نکرد و عازم جبهه ‌می‌شد؛ بعد از مدتی صاحب دختری شد و اسم او را فاطمه گذاشت و زمانی که همسرش 3 ماه باردار بود، نعمت در مهران به شهادت رسید؛ بعد از اینکه پسرش به دنیا آمد اسم او را علی گذاشتیم؛ در حال حاضر فاطمه ازدواج کرده و علی دانشجوی رشته پزشکی است.

مادر شهید «نعمت‌الله جابری»

* نحوه شهادت

یکی از دوستان پسرم به نام شهید «عبدالعباس کرمی» به شهادت رسیده بود؛ نعمت‌الله حسرت می‌خورد که چرا او شهید شد اما من شهید نشدم شاید خالص نبودم که خدا مرا نپذیرفت؛ بعد از پایان جنگ تحمیلی عراق علیه ایران خیالم راحت بود که پسرم برای همیشه در کنارم می‌ماند؛ اما در 25 اسفند 1369 در منطقه مهران (انتفاضه اول) در حالی که وی با گروهی آیت‌الله حکیم را همراهی می‌کردند، طی درگیری با بعثی‌ها به شهادت رسید؛ در ابتدا کسی به ما خبر نمی‌داد؛ بعد که مطلع شدیم امیدوار بودیم که بالاخره بازمی‌گردد.

حدود دو سه هفته‌ای از این جریان می‌گذشت که بعثی‌ها به ما خبر دادند پیکر نعمت‌الله در مرز است؛ برویم و آن را تحویل بگیرم؛ دوستان نعمت در سپاه رفتند تا پیکر شهید را تحویل بگیرند؛ بعثی‌ها خاک‌ روی هم انباشته بودند و شبیه پیکر انسان شده بود، روی آن هم پتویی کشیده بودند تا وانمود کنند پیکر شهید است؛ آنها با این کار می‌خواستند ما را اذیت کنند.

تا امروز هیچ خبری از پسرم نداریم و نمی‌دانم چه بلایی سرش آورده‌اند؛ البته شهادتش را باور کرده‌ام اما نمی‌خواهم بشنوم که او دیگر برنمی‌گردد؛ امید دارم که پیکرش را ببینم حتی دوستانش این قضیه را می‌‌دانند و می‌گویند، ان ‌شاء الله می‌آید.

* پارچه سبز

پسرم را زیاد در عالم خواب می‌بینم؛ یک وقت‌هایی که به خوابم می‌آ‌ید، می‌گوید: «آمده‌ام تو را ببینم و بروم»؛ اول ماه محرم امسال هم به خوابم آمد و گفت: «مادر، این پارچه سبز را از کربلا آورده‌ام؛ این پارچه را به داداش نعمان بدهید و بگویید داداش نعمت فرستاده است». برای اینکه دلم آرام بگیرد، روز عاشورا پارچه سبز رنگی گرفتم و سر مزار پسرم «نعمان» گذاشتم و گفتم: «این هم از طرف داداش نعمت است». این دو برادر خیلی باهم صمیمی بودند.

مادر شهید «نعمت‌الله جابری»

* تنهایی‌هایم را با قاب عکس تقسیم می‌کنم

چند قطعه قاب عکس روی دیوار و تسبیح، تنها یادگاری است از نعمت برای مادرش؛ چمدان لباس‌های نعمت هم در اختیار همسر شهید است و مادر در دلتنگی‌هایش سفارش می‌کند که پیراهنی از نعمت برایش بفرستند تا تسکینی بر دل بی‌تابش باشد و حال مادر نعمت این گونه است وقتی که لباس‌های نعمت را می‌بیند؛ او مانند مادری که بعد از سال‌ها از فرزندش دور بوده، لباس‌ را برمی‌دارد، بر قد و بالای آن نگاه می‌کند، می‌بوید، روی سینه‌اش می‌فشارد و بار اشک بر چشم‌هایش می‌نشیند و بعد می‌گوید: «پسرم تو رفتی تا برگردی، حتی پیکرت هم برنگشت!». 

و زمان تحویل دادن امانت که می‌رسد، از آن چند تکه لباس‌ هم دل نمی‌کند؛ اما چاره‌ای نیست؛ لباس‌ها را تحویل می‌دهد؛ او می‌ماند و تنهایی‌ و قاب عکس‌های روی دیوار.

* به قولم عمل نکردم

نعمت علاقه زیادی به مادرش داشت؛ مادر این گونه تعریف می‌کند: وقتی که پسرم از جبهه به منزل می‌آمد، همین طور مرا صدا می‌زد، مادر! مادر! ... آن قدر صدا می‌زد تا مرا ببیند؛ من هم با شنیدن صدایش خودم را به حیاط می‌رساندم؛ او با دیدنم مرا بغل می‌کرد؛ طوری که پاهایم از زمین جدا می‌شد و می‌گفت مادر خیلی دوستت دارم.

پسرم راهش را انتخاب کرده بود؛ او می‌گفت: «مادر، اگر من شهید شدم، هیچ وقت برای من گریه نکن؛ دشمن خوشحال می‌شود». بعد از شهادتش تلاش می‌کنم به قولم عمل کنم و گریه نکنم اما دلم با گریه آرام می‌گیرد. گاهی هم یاد خاطراتش می‌افتم گریه امانم نمی‌دهد. خب حق دارم، دلم برایش تنگ می‌شود.

* این مادر سال‌هاست نمی‌توانند لالایی بگوید

مادر را با لالایی گفتنش می‌شناسیم، با مهربانی و با دنیایی از عشق و محبت؛ از این مادر می‌خواهیم با لهجه ایلامی برای ما لالایی بگوید؛ او می‌گوید نمی‌توانم، با اصرار می‌خواهیم تا صدای لالایی‌ گفتنش را بشنویم و او شروع می‌کند به گفتن لالایی؛ لالای لای لای روله‌ی من، لالای لای لای ... و صدای مادر بریده بریده می‌شود؛ او دیگر نمی‌تواند لالایی بگوید؛ این مادر سال‌هاست نمی‌توانند لالایی بگوید...

* مادر نعمت چه می‌خواهد

ـ هر روز هفته به یاد نعمت‌الله غذا درست می‌کنم؛ شب‌های جمعه هم غذاهایی را که او دوست داشت آماده می‌کنم؛ او کته محلی، خورشت سبزی و عدسی خیلی دوست داشت. دوست دارم یک بار دیگر برای او غذای مورد علاقه‌اش را درست کنم.

ـ یکی از دوستان نعمت خیلی شبیه او است وقتی می‌بینمش از خوشحالی بال در می‌آورم.

ـ دوست دارم یک بار دیگر به جایی که پسرم شهید شده بروم، اما چون آن محل مین‌گذاری شده است، نمی‌گذارند، بروم.

ـ دوست دارم رهبرم آقا خامنه‌ای را ببینم و به ایشان بگویم دعا کنند پسرم پیدا شود.

ـ نوه‌ام «حسن» بیماری کلیوی دارد، دوست دارم بتوانیم او را تحت درمان قرار دهیم. او تنها یادگار پسر مرحومم «نعمان» است.

ـ چند تا قاب عکس دور تا دور اتاقم دارم؛ وقتی دلم می‌گیرد، با آن حرف می‌زنم؛ طوری که انگار نعمت کنارم نشسته است و دوست دارم نعمت هم جوابم را بدهد؛ گاهی گریه می‌کنم و می‌گویم «من با تو حرف می‌زنم، تو هم جواب من را بده».

ـ مردم منطقه ما در محرومیت زندگی می‌کنند؛ مسئولان به آنجا رسیدگی کنند؛ چون در دوران جنگ آنها در خط مقدم بودند و از مال و جانشان گذشتند.

ـ یک قاب عکس کوچک از نعمت دارم، در ایام ماه محرم و مراسم عزاداری امام حسین(ع)، همیشه در دستم بود؛ گاهی هم که به عروسی‌ها دعوت می‌شوم، دوست دارم قاب عکس نعمت را هم با خودم ببرم؛ اما صاحب مجالس ناراحت می‌شوند و من هم نمی‌روم.

نایب الزیاره همه عزیزان هستم(۲۳دی)


امشب سر و کارم به شما افتاده ست

دل،معتکفِ مسجدِ گوهرشاد است

بر سَر زده است عمری از عشقِ شما،

دستی که به زلفِ پنجره فولاد است



http://www.afkarnews.ir/images/docs/000182/n00182846-b.jpg

فتنه خاموش شد اما نهم دی باقی است


بال پرواز گشایید که پرها باقی است
بعد از این باز سفر، باز سفرها باقی است
 
پشت بت‌ها نشود راست پس از ابراهیم
بت شکن رفت ولی باز تبرها باقی است
 
گفت فرزانه‌ای، امروز شما عاشوراست
جبهه باقی است، شمشیر و سپرها باقی است
 
جنگ پایان پدرهای سفر کرده نبود
شور آن واقعه در جان پسرها باقی است
 
گرچه پیروزی از آن من و تو خواهد بود
شرط‌ها باقی است، اما و اگرها باقی است
 
” شرط اول قدم آن است که مجنون باشی”
” در ره منزل لیلی که خطرها” باقی است
 
نیست خالی دل ارباب یقین از غصه
فتنه‌ها می‌رود و خون جگرها باقی است
 
قصه تلخ است چه تلخ است! بگویم یا نه؟
صبرتان می‌رود از دست! بگویم یا نه؟
 
شاید از قصه ما خُلق شما تنگ شود!
یا که این گفته خود آغازگر جنگ شود
 
قصه آن بود که دشمن دهنش آب افتاد
کشتی وحدت ما سخت به گرداب افتاد
 
آتش فتنه چنان شد که خدا می‌داند
آنقدر دل نگران شد که خدا می‌داند
 
قصه آن بود که یک طائفه که فتنه ازوست
دوست را دشمن خود خواند، وَدشمن را دوست
 
آری آن طائفه خود را ز خدا منفک کرد
روی بر سامری آورد به موسی شک کرد
 
سامری گفت بیایید به شهرت برسیم
با پرستیدن گوساله به قدرت برسیم
 
سامری گفت که در شور حکومت شعف است
باید این بار به قدرت برسیم این هدف است
 
آری آن صدرنشینان بنی‌صدر شده
خویش را قدر ندانسته و بی‌قدر شده
 
گرچه یاران علی بودند سازش کردند
با معاویه نشستند و خوش وبش کردند
 
نکته‌ها بر لبمان رفت و خریدار نبود
گوش آن طائفه انگار بدهکار نبود
 
آری آن طائفه می‌گفت: نصیحت کافی است
خسته‌ایم از سخن مفت! نصیحت کافی است
 
کم به تطبیق بخوانید ز تاریخ اینجا
خیمه را نیست نیاز این همه بر میخ اینجا
 
نیست در حافظه دهر، زبیر و طلحه
کم بسازید در این شهر، زبیر و طلحه
 
کم بگویید ز صفین و جمل، این آن نیست
” این همان قصه اسلام ابوسفیان” نیست
 
داشت آن طائفه هر چند صدایی دیگر
آب می‌خورد ولی فتنه ز جایی دیگر
 
قصه آن بود که یک طایفه درویش شدند
جانماز آب‌کشان عافیت اندیش شدند
 
گاه از این سوی سخن گاه از آن سو گفتند
هر چه گفتند در آنروز دو پهلو گفتند
 
خواستند امر نماید به حمیّت مولا
تن دهد باز به امر حکمیت مولا
 
همچو امروز پر از فتنه شود فرداها
افتد این کار به تدبیر ابوموسی‌ها
 
پیش پای شرر عاطفه کُش خوابیدند
پشت دیوار کج حادثه خوش خوابیدند
 
دوستان! حادثه نزدیک شده خوش باشید
جاده لغزنده و تاریک شده خوش باشید
 
خوش بخوابید در این ابر، هوا دم کرده است
سامری لشکری از حیله فراهم کرده است
 
سر این طایفه انگار که در آخور بود
گوششان ظاهراً از حرف و نصیحت پُر بود
 
الغرض روی سگ فاجعه بالا آمد
خصمِ پنهان شده این مرتبه پیدا آمد
 
شادمان بود و بسی معرکه‌داری می‌کرد
دشمن این حادثه را روز شماری می‌کرد
 
چشم مادر پی این حادثه چون کارون بود
بد به دل راه ندادیم ولی دل خون بود
 
آه از آن فرقه با اجنبی خود نشناس
گونه گون ظاهراً اما سر و ته یک کرباس
 
مهر بر لب زده بودند و تماشا کردند
از پس حادثه‌ها چهره هویدا کردند
 
این جماعت چه شباهت به خمینی دارند؟!
چقدر در دل خود شور حسینی دارند؟!
 
مگر این نغمه ز نای شهدا جاری نیست؟
مگر این زمزمه در خون خدا جاری نیست؟
 
که سکوت من و تو وقت خطر جایز نیست
کوفه کوفه است ولی ترک سفر جایز نیست
 
همه گفتند بمان مرتبه پیمایی کن
در همین مکه اقامت کن و آقایی کن
 
دست کم سمت حوالی وطن هجرت کن
ای عقیق از همه بگذر به یمن هجرت کن
 
همه گفتند بمان او سخنی دیگر داشت
آن سفر کرده هوای وطنی دیگر داشت
 
کوچ کرد از وطنش بال و پری پیدا شد
رفت در جاده شتابان سفری پیدا شد
 
شب تاریخ پر از قهقهه غفلت بود
ناگهان عطر دعای سحری پیدا شد
 
بانگ زد عقل که” اقبالِ” شقایق با اوست
” نعره زد عشق که خونین جگری پیدا شد “
 
گفت هنگام قیام است سر و جان بازید
سر مدزدید اگر فتنه گری پیدا شد
 
وای اگر اهل بصیرت اُحد از یاد برند
چون غنیمت زدگان ترک خود از یاد برند
 
وای اگر مزرعه‌ها سوخته با رعد شود
ملک ری آفت عُمر عمَر سعد شود
 
گفت ای پاکدلان ختم به خیر است این راه
راه بیداری صد حر و زهیر است این راه
 
گفت ای پاکدلان سنت مألوف چه شد
ای جوانان عرب امر به معروف چه شد
 
این چنین بود اگر یک شبه رسوا شد خصم
با دو صد دبدبه و کبکبه رسوا شد خصم
 
این چنین است که ما بیرق و پرچم داریم
هر چه داریم من و تو ز محرم داریم
 
هر چه داریم از آن مرد شهادت پیشه است
که نماد شرف و عاطفه و اندیشه است
 
آنکه آموخت به موسی جگران نیل شدن
بر سر ابرهه‌ها جیش ابابیل شدن
 
بین محراب دعا چون زکریا بودن
در دل طشت زر حادثه یحیا بودن
 
این چنین بود که ایران همه عاشورا شد
با سر انگشت دعا مشتِ خیانت وا شد
 
و حسین بن علی باز به امداد آمد
و چنین بود خدای تو به مرصاد آمد
 
عبرت آموز ز تاریخ که خائن کم نیست
این هم از عبرت ایوان مدائن کم نیست
 
و خدا هست و هر آن چیز که از وی باقی است
فتنه خاموش شد اما نهم دی باقی است
شاعر: جواد محمد زمانی

حرف ولیّ ماست که “من انقلابی ام”


 
عمریست بی قرار، به سر می بریم ما
 
بر این قرار تا نفس آخریم ما
 
همراز روضه ها و نوا خوان نوحه ها
 
دمساز سوز سینه و چشم تریم ما
 
ما را به سر هوای شهیدان بی سر است
 
از سر گذشته ایم چو بر این سریم ما
 
نام حسین محشر عظمای جان ماست
 
جان دادگان زنده ی این محشریم ما
 
محشر به پا کنیم به فریاد یا حسین
 
امروز لشگر شه بی لشگریم ما
 
ما را به دست پرچم صبر و بصیرت است
 
با عشق و شور همدم و همسنگریم ما
 
ما امّت نه دی و اهل حماسه ایم
 
مرد جهاد و همقدم حیدریم ما
 
حرف ولیّ ماست که “من انقلابی ام”
 
در راه انقلاب ز جان بگذریم ما
 
با طلحه و زبیر بگویید تا ابد
 
عمّار وار همنفس رهبریم ما
 
“الفتنهُ أشدُّ مِن القتل” خوانده ایم
 
هرگز ز جرم فتنه گران نگذریم ما
 
با فاتحان بدر ز سازش سخن مگو
 
امروز رهسپار دژ خیبریم ما
 
چشم انتظار منتقم آل مصطفی
 
چشم انتظار معرکه ی آخریم ما
شاعر: محمد مهدي سيار

شهیدی که بعد از 16 سال با پیکری سالم به میهن بازگشت

خبرگزاری فارس: شهیدی که بعد از 16 سال با پیکری سالم به میهن بازگشت

قبرها را یکی یکی می‌شکافند؛ قرار است پیکر پاک شهدا بعد از سال‌ها به وطن بازگردد و در خاک ایران اسلامی آرام بگیرند. قبر شماره 128 در ردیف 18 باز می‌شود اما با تکه‌های استخوان روبه‌رو نمی‌شوند؛ این شهید گویی همین امروز به شهادت رسیده است؛ چهره‌ای آرام با چشمانی بسته، موهای تاب دار مشکی، محاسن کوتاه و لب‌های خشکیده حتی جراحت شکمش هم تازه است؛ نام این شهید را در لیست می‌بینند«محمدرضا شفیعی واحد تخریب لشکر علی ابن ابیطالب (ع) اعزامی از قم».

وقتی صدام این خبر را می‌شنود دستور می‌دهد چند روزی زیر آفتاب بماند و برای تجزیه زودتر روی آن آهک بریزند؛ این کار انجام شد اما تاثیری نداشت و جسد همچنان سالم ماند.

برای دیدن مادر شهید محمدرضا شفیعی معروف به «مادر شفیعی» از کوچه پس کوچه‌های محله آذر گذشتیم و با پرس و جو به خانه‌ای رسیدیم که سر در آن عکسی محمدرضا بود. وارد حیاط کوچکی شدیم که گلدان‌های سرسبز گل آن‌ را با صفا کرده بود،  پیرزنی که روی تخت به انتظار ما نشسته بود با مهربانی به ما خوش‌آمد گفت. چهره‌ای نورانی داشت چیزی که خیلی جلب توجه می‌کرد دیوارهای خانه بود که پر از عکس بودند فقط عکس‌های محمدرضا از کودکی تا زمان مدرسه و جبهه و عکس بزرگی از بعد از شهادت که تن آدم را می‌لرزاند. باور کردنی نبود این صورت 16 سال زیر خاک مانده است و تنها تفاوتش با بقیه عکس‌ها این بود که در آن عکس محمدرضا خوابیده و چشمهایش را بسته است.

محمد رضا شفیعی چهارمین فرزند این خانواده است که در سال 46 در محله پامنار قم و در خانه‌ای ساده متولد شد. از مادرش در مورد کودکی‌هایش می‌پرسم، می‌گوید: «مثل بقیه بچه‌هایم بود اما شیطنت زیادی داشت دوست داشت همه چیز را یاد بگیرد خیلی کنجکاو بود و زیاد بلا سرش می‌آمد. یک‌بار سیم برق را داخل پریز کرد و از روی ایوان خانه به داخل آب-انبار پرت شد وقتی بالای سرش رفتیم سیاه و کبود شده بود و نفس نمی‌کشید یکی از کسبه محل به نام سید عباس که آدم اهل معرفتی بود محمدرضا را برداشت و شروع کرد به خواندن چند آیه و پسرم آرام چشم‌هایش را باز کرد، سید عباس گفت طبیب اصلی او را شفا داده است. پدر محمدرضا یک چرخ داشت که با آن در تابستان بستنی و در زمستان شلغم و لبو می‌فروخت؛ زمانی که او 11 ساله بود پدر از دنیا رفت. محمدرضا با دیدن گریه‌های من گفت بابا رفت؛ من که هستم؛ گریه نکن من هم گریه‌ام می‌گیرد؛ برای مرد خوب نیست گریه کند.»

حالا محمدرضا 14 ساله است و یک سال از حمله عراق به ایران می‌گذرد؛ بی‌تاب است برای رفتن به جبهه اما باید 15 سال تمام داشته باشد. اصرارهایش برای ثبت نام فایده‌ای ندارد پس با دستکاری شناسنامه‌اش سن خود را یک ‌سال بالا برده و هزار صلوات هم نذر امام زمان (عج) می‌کند و بالاخره بعد از ثبت نام عازم جبهه می‌شود.

با این‌ که سن کمی دارد اما چون از کودکی کار کرده، نیروی جسمی خوبی دارد. دو سال بعد از حضور در جبهه عضو گردان تخریب می‌شود. عضویت در این گردان یعنی بازی با مرگ و زندگی، وظیفه آن‌ها بازکردن معبر برای رزمندگان است و حالا محمدرضا با مرگ می‌خوابد راه می‌رود و می‌نشیند.

مادر شفیعی می‌گوید: «محمدرضا خیلی با خدا بود؛ زمانی که از جبهه به خانه می‌آمد شب‌ها ساعت‌ها با خدا مناجات می‌کرد زیارت عاشورا می‌خواند و اشک می‌ریخت؛  شاید دلیل سالم ماندن جسد او این باشد که اشک‌هایش برای امام حسین(ع) را به تن خود می‌مالید.»

او خاطرات زیادی از پسرش دارد؛ از مجروحیتش، توسلش به امام زمان برای معالجه معجزه آسای پای محمدرضا که قرار بود قطع شود و از خواب‌هایی که دیده و تعبیر شده بود...

یکی از این خاطرات مربوط به آخرین دیدار مادر و پسر است؛ اوایل ماه ربیع الاول محمدرضا برای جشن میلاد پیامبر اکرم (ص) شیرینی خریده بود و در جواب من که به او گفتم به فکر خانه و زندگی برای خودت باش گفت خانه من یک متر جا بیشتر نیست آهن و سفیدکاری هم نمی‌خواهد.

محمدرضا در آخرین روزی که قم بود وصیت‌نامه خود را در یک کمد کوچک چوبی که خودش ساخته بود گذاشت و به مادرش گفت تا خبر شهادت من را ندادند درب آن را باز نکنید؛ این کمد هنوز هم در منزل مادر شفیعی است و تلویزیون 14 اینچ خود را روی آن گذاشته جایی که همیشه جلوی چشمش است.

سال 1365 عملیات کربلای چهار ترکشی به شکم محمدرضا اصابت کرده و مجروح می‌شود همرزمانش سعی می‌کنند او را به عقب برگردانند اما موفق نمی‌شوند و او اسیر می‌شود؛ یکی از همرزمان او به نام محسن میرزایی که اهل مشهد است می‌گوید: محمدرضا به من گفت «محسن من مطمئن هستم شهید می‌شوم ما ان‌شاءالله پیروز می‌شویم و تو آزاد می‌شوی و برمی‌گردی کنار خانواده‌ات تو با این نام و نشان به خانه ما می‌روی و می‌گویی من خودم دیدم محمدرضا شهید شد دیگر چشم به‌راه او نباشید.»

میرزایی چهار سال بعد آزاد شده و به خانه مادر شفیعی می‌آید و از آخرین دقایق عمر محمدرضا می‌گوید: به دلیل جراحتش نباید آب می‌خورد؛ روز آخر خیلی تشنه بود، یک لگن آب لب طاقچه گذاشته بودند او خودش را روی زمین می‌کشید تا به آب برسد و فریاد می‌زد «جگرم می‌سوزد، فدای لب تشنه‌ات یا اباعبدالله الحسین» با خودم فکر کردم محمدرضا که دیگر امیدی به زنده ماندنش نیست بهتر است به او آب بدهم زمانی که بالای سرش آمدم دیدم شهید شده است.

وی ادامه می‌دهد: خوب شد که با لب تشنه شهید شد تا روز محشر در برابر سیدالشهدا شرمنده نباشد.

هشت ماه بعد از شهادت محمدرضا در عراق عکسی که توسط صلیب سرخ از او گرفته شده بود توسط مادرش شناسایی شد و خبر شهادت و دفن او در قبرستان الکخن را به او می‌دهند و در گلزای شهدای قم به صورت نمادین دسته گلی را در قبری دفن کردند و روی آن نام محمدرضا شفیعی را نوشتند.

مرداد ماه سال 1381 خبر ورود 570 شهید به کشور اعلام می‌شود؛ محمدرضا هم جزو این افراد است اما با یک تفاوت که پیکر او صحیح و سالم است و هیچ تغییری نکرده؛ مادر شفیعی می‌گوید: وقتی برای دیدن پسرم به سردخانه رفتم پاهایم سست شده بود نفسم بند آمده بود چهره‌اش نورانی بود محمدرضا یک تاب توی موهایش بود که تکان نخورده بود.

سالم ماندن اجساد بعد از مرگ هیچ دلیل علمی ندارد اما علما می‌گویند سالم ماندن و نپوسیدن بدن نوعی کرامت الهی است که خداوند به بندگان خوب خود عنایت می‌کند و عملا نشان می‌دهد تقوا در عالم برزخ هم تاثیر گذار است؛ علاوه بر تقوا در روایتی از پیامبر(ص) نقل شده است هر کس موفق شود چهل جمعه پشت سر هم غسل کند بدنش در قبر متلاشی نشده و نخواهد پوسید.

به گواهی همرزمان محمدرضا او غسل جمعه‌، زیارت عاشورا و نماز شبش ترک نمی‌شد و همیشه با وضو بود.

حالا پیکر پاک او در گلزار شهدای قم آرام گرفته روی سنگ قبرش نوشته شده است: «شهید راه اسلام، پاسدار شهید محمدرضا شفیعی فرزند حسین که در سن 19 سالگی در تاریخ 4/10/1365 در خاک عراق در حین اسارت به درجه رفیع شهادت نایل و پس از 16 سال مفقودیت در تاریخ 14/5/1381 پیکر پاکش به خاک سپرده شد. قطعه 7 ردیف 14 شماره 1».

سعیده سخایی

حاشيه نوشت‌هاي يك زائر حاضر در پياده روي اربعين

نماز ظهر را در جوار اميرالمونين عليه اسلام خوانديم و بعد از وداع راه افتاديم. هنوز فقط از حرم تا مسجد حنانه كه تقريباً ابتداي مسير نجف تا كربلا بود را رفتيم بوديم كه به جواد گفتم: «حاجي خسته شديم، بيا بريم تو يكي از اين موكب‌ها استراحت كنيم!» هنوز شروع نكرده كم‌كم پاهايم خسته شده بود و جداً مردد مانده بودم كه مي‌توانم اين مسير هشتاد كيلومتري را طي كنم يا نه. هنوز شماره عمودهاي ميان راه سه رقمي هم نشده بود و من با حسرت به عمود هزار و چهارصد و خورده‌اي فكر مي‌كردم. شوخي‌هاي جواد و پذيرايي‌هاي مردم باعث شد اميدوارانه‌تر ادامه بدهم.

*

جواد را گم كردم. همان اوايل راه ناغافل از هم دور افتاديم و ديگر هم را نديديم تا خود كربلا. البته چهره آشنا در مسير كم نبود، چه از بچه‌هاي هم كارواني و چه از جوانان ايراني كه شكل و شمايل و سربندهايشان وجه تمايز آنها بود. نماز مغرب را در ‌حسينيه‌اي خواندم كه سخنرانش به زبان فارسي مشغول صحبت كردن بود. بعد از نماز باز هم راه رفتم. ساعت حول و حوش ده و يازده گفتم بروم در يكي از موكب‌ها بخوابم. نمي‌دانستم بايد بروم جلو چه بگويم! خيلي از موكب‌ها پر شده بود، اين را كفشهاي تلنبار شده جلوي درهايشان نشان مي‌داد. از اين موكب به آن موكب سر ميزدم و نااميد برمي‌گشتم.

عراقي ميانسالي دستم را گرفت و چيزي گفت. بيشتر از اينكه به اين فكر كنم كه او چه گفت مشغول پيدا كردن كلماتي بودم براي فهماندن اين كه «جان مادرت يه جايي جور كن بخوابم كه دارم مي‌ميرم!» همه اين جمله را ريختم در كلمه «نَوم» و گفتم. طرف فهميد و دستم را گرفت و برد در موكب جمع و جوري كه هواي دم كرده‌اش داد مي‌زد به اندازه كافي پر شئه است. مرد ميانسال، جواني را صدا زد و من را سپرد به او تا برايم جايي جور كند. او هم مرا برد ودر تنها جاي خالي باقي‌مانده جا داد. وسايل را بالاي سرم گذاشتم و رفتم زير پتو. چشمهايم تازه گرم شده بود كه سر و صداي دو نفر بيدارم كرد. دو جوان شهرضايي كه كنارم خوابيده بودند شروع كرده بودند به تعريف كردن خاطراتشان. با اينكه خيلي خسته بودم نتوانستم جلوي خنده‌ام را بگيرم و زير پتو انقدر خنديدم تا خوابم برد!

*

ساعت حول و حوش نه بود كه بيدار شدم. نصف تشكهاي موكب خالي بود. نصف ديگر هم با صداي همان مرد ميانسال ديشبي از جا برخاستند. مرد، سيني بزرگي را در دست گرفته بود و مي‌آورد. درون سيني پر بود از ماهيتابه‌هاي كوچكي كه درون هر كدامشان دو تخم مرغ محلي نيمرو زده بودند. سيني را با لبخند جلويمان گرفت و هر كدام يك ماهيتابه با مقداري نان لوزي شكل برداشتيم. هنوز ماهيتابه اول را تمام نكرده بوديم كه سيني دوم هم آمد. انصافاً خوب نبود دستش را رد مي‌كرديم، شايد ناراحت مي‌شد بنده خدا!

*

چند بار رسماً گريه كردم. چيزهايي كه تاحالا شنيده بودم و فكر مي‌كردم استثناهاي اين سفر باشد خيلي بيشتر از چند استثناء به چشم مي‌آمد. روز دوم خيلي معلول ديدم كه خودشان را در جاده نجف كربلا مي‌كشيدند. زنهاي زيادي را ديدم كه بچه‌هايشان را درون جعبه گذاشته بودند و با طناب دنبال خودشان مي‌آوردند. بچه‌هاي قد و نيم قد زيادي به تشويق پدر و مادرشان مي‌آمدند وسط جمعيت و پذيرايي مي‌كردند.

 

 

هر كس هرچه از دستش بر مي‌آمد انجام مي‌داد. رسماً در جايي كم آوردم كه يكي دو پسربچه زائران را به نشستن روي قالي كهنه‌اي كه كنار جاده پهن بود دعوت مي‌كردند. از آنها همين برآمده بود. اينكه قالي رنگ و رو رفته‌اي را با دو متكا بگذارند كنار راه تا استراحتگاهي باشد براي زائران حسين عليه اسلام. اي خدا...

*

خدا عراقي‌ها را خير دهد. ظرفهاي غذا را پر نمي‌كنند كه اگر اينطور نبود احتمالاً منفجر مي‌شديم در مسير. خيلي از موكبها غذا را دستت نمي‌دهند، پرت مي‌كنند در دامنت و تو هم چاره‌اي نداري كه بگيري. بعد از نهار رفتم در موكب كوچكي براي نماز و استراحت. جورابم را در آوردم و دراز كشيدم، و پاهايم را تكيه دادم به ديوار. به يكباره دو مرد تنومند عرب حمله كردند سمتم! واقعاً ترسيدم. تا بيايم و خودم را جمع و جور كنم هر كدام يكي از پاهايم را گرفتند و شروع كردند به ماساژ دادن.

سعي مي‌كردم نگذارم. هر چه «شكراً» و «رحم الله والديك» و «عفواً» و... بلد بودم مي‌گفتم تا رهايم كنند. از خجالت داشتم آب مي‌شدم. از سر و وضعشان هم برمي‌آمد براي خودشان كسي باشند. من التماس مي‌كردم بس كنند و آنها قيافه‌شان را مثل بچه‌هاي سه چهار ساله كرده بودند و با كلماتي كه حدس مي‌زدند من معني‌شان را بدانم سعي مي‌كردند راضي‌ام كنند مزاحمشان نشوم؛ «ثواب»، «زائر»...

آنها كه رفتند ديگر نتوانستم در آن موكب بمانم. خجالت مي‌كشيدم. نمازم را سريع خواندم و زدم بيرون. عصر صداي «چاي، چاي» من را به سمت ايستگاه صلواتي كشاند كه همسايه‌هاي حضرت عبدالعظيم در راه نجف تا كربلا راه انداخته بودند. اگرچه چاي سياه و همراه با شكر كربلايي‌ها مزه ديگري دارد، اما خب چاي ايراني با قند چيزي نبود كه تا سه چهار استكان نخورم بتوانم رهايش كنم. پرچم بچه‌هاي شاه عبدالعظيم آنجا هم بالا بود!

*

تجربه ديشب باعث شده تا تصميم بگيرم از سر شب بروم در يك موكب و بمانم. موكب بزرگي را پيدا كردم و رفتم داخل. شلوغ بود. جاي خالي كوچكي پيدا كردم و ايستادم به نماز. بعد از نماز هرچه چشم دواندم جايي براي خواب پيدا نكردم. جورابهايم را پوشيدم و وسايلم را برداشتم تا راه بيفتم كه جوان عربي دستم را گرفت. با اشاره حالي‌ام كرد كه «كجا؟» با اشاره حالي‌اش كردم كه «بايد بروم». با اشاره فهماند «كه تعارف نكن پسر!» با اشاره جواب دادم «نه بابا، چه تعارفي؟!» اما او اينبار بدون اشاره دستم را گرفت و برد انتهاي موكب.

به رفقايش گفت جا باز كردند و من را كنار خودش نشاند. جايشان تنگ بود، تنگتر شد. پتويش را نشان داد و فهماند كه پتويت كو؟ گفتم «لاموجود» يعني ندارم! خواست بفهماند كه برو از آنطرف بگير كه به قيافه شبيه علامت سوال من فكر كرد و بي‌خيال شد. خودش بلند شد و رفت و با پتوي پاره پوره‌اي برگشت. ديرآمده بودم و ته بار برايم مانده بود! پتو را گرفت سمتم اما تا خواستم بگيرم سريع دستش را پس كشيد. پتوي خودش را برداشت و داد به من و پتوي پاره پوره را انداخت روي خودش. خواستم پتوها را عوض كنم ولي قبول نكرد.

شام را كه ساندويچ‌ بود آوردند و پخش كردند. باز هم انقدر آوردند و برداشتيم تا سير شديم. با جوان عرب و رفقايش دست و پا شكسته انقدر حرف زديم تا خوابمان برد. چقدر شرين بود آن گفتگوها بين من و كساني كه هر كدام چند كلمه بيشتر از زبان ديگري بلد نبوديم و هر چند كلمه يكبار كلمه‌اي آشنا بينمان رد و بدل مي‌شد؛ «حسين». خدا لعنت كند صدام را كه جنگ را راه انداخت و خدا رحمت كند خميني كبير را كه طوري مردانه و انساني جنگيد كه امروز من و جوان عرب رويمان بشود به همديگر نگاه كنيم و حرف بزنيم.

*

ساعت دو و نيم نيمه شب بلند شدم. با خودم قرار گذاشته بودم براي فرار از گرما و كاهش در عرق سوزي، صبح زود راه بيفتم. عجب صفايي داشت. جاده خلوت تر از روز بود و شلوغتر از هر شب ديگر. براي خودم روضه مي‌خواندم و اشك مي‌ريختم و راه ميرفتم. پيش خودم فكر مي‌كردم اين مسير را اسراي كربلا در سه روز نرفتند، ظاهراً يك روزه رفتند. بين راه هم خبري از موكب و پذيرايي و ماساژ و استراحت و... نبود، شلاق بود و توهين و... . اي واي زينب...

واقعاً سحر قدرت عجيبي دارد. اين را وقتي فهميدم كه حتي چون مني را هوايي كرد!

از ساعت چهار صبح صبحانه دادن موكب‌ها شروع مي‌شود تا ده و يازده. بساط صبحانه دادن وقتي جمع مي‌شود كه از قبلش بساط نهار دادن پهن شده است. نهار هم تا چهار ادامه دارد و از آن موقع هم كم‌كم زمان عصرانه و شام مي‌شود. يعني خلاصه هر وقت شبانه روز كه احساس گرسنگي كني چيزي براي خوردن پيدا مي‌شود. بچه‌تر كه بودم مادرم با هزار التماس و بازي و تشر مي‌توانست مقداري شلغم را در حلقم بگذارد، اما در هواي سرد سحر جاده نجف كربلا چنان با شوق شلغم‌هاي داغ را بر مي‌داشتم و قورت مي‌دادم كه خودم هم باورم نمي‌شد. جاي مادر خالي!

*

بچه‌هاي ايراني همديگر را كه مي‌بينند مي‌گويند در حسينيه‌اي كه كنار ستون فلان هست جمع شويد كه مراسم سخنراني و عزاداري است. چون صبح زود راه افتاده‌ام قبل از ظهر مي‌رسم اما حسينيه را پيدا نمي‌كنم. بي‌خيال مي‌شوم و روي يكي از موكت‌هاي بين راهي مي‌نشينم براي استراحت و نماز. كوله پشتي يغوري كه برداشته‌ام شانه‌هايم را زخم كرده است. خود عراقي‌ها خيلي سبكبار مي‌آيند اين مسير را. بعضي‌هایشان جوري راه افاتاده‌اند كه انگار مي‌خواهند بروند سر كوچه نان بخرند و برگردند!

خيلي كه وسايل بردارند يك كيف كمري است با دو سه تكه وسايل ضروري. سرنگ يكي از اين وسايل ضروري است. سوزن سرنگ را درون تاول‌هاي پا مي‌كنند و محتوياتش را مي‌كشند. تاولي كه بادش خالي شده فوق فوقش يك ساعتي مي‌سوزد وبعد آرام مي‌گيرد. چند تاول روي پايم دارم كه اذيتم مي‌كند.

بعد از نماز مي‌نشينم به ور رفتن با همين تاول‌ها تا شايد كمي راحتم بگذارند. عراقي كنار دستي‌ام شروع مي‌كند به حرف زدن با من و اشاره كردن به تاول‌ها. تا به خودم بيايم سرنگش را از كيف در مي‌آورد و فرو مي‌كند در تاول پايم! بعد هم  كه به حساب يك يك تاول‌ها رسيد، التماس دعايي مي‌گويد و مي‌رود. من هنوز خشكم زده است، حتماً مي‌دانيد چرا!

كل بعد از ظهر را به فكر تاول و سرنگ مشتركم! آخر سر به خودم نهيب مي‌زنم كه خجالت بكش مرد، حيا كن. فكر كردي آن دليلي كه اينهمه زائر را از بيماري در اين مسير حفظ مي‌كند عاجز شده است سر يك سرنگ؟ پيش خودم خجالت مي‌كشم و سرم را مي‌اندازم پايين. از آنجا به بعد ديگر به سرنگ فكر نمي‌كنم مگر براي خنده و بعنوان يكي از خاطرات شيذين سفر.

*

نزديك كربلا ديگر از نفس افتاده‌ام. هم بخاطر پادرد و هم بخاطر كشيدن‌هاي پياپي موكب داراني كه به زور مي‌خواهند چيزي براي خوردن دستم بدهند و يكي‌شان تا يك ليوان دوغ نخوردم ولم نكرد. اما تابلويي كه نوشته حرم سه كيلومتر جاني دوباره مي‌دهد. وارد كربلا كه مي‌شوم خانه‌هاي زيادي را مي‌بينم كه درهايشان باز است و زائرها براي استراحت واردشان مي‌شوند. كربلايي‌ها خانه‌هايشان را كرده‌اند موكب. يكي از آنها گوشه حياطش هم چند سرويس بهداشتي انداخته است. صاحب‌خانه مي‌چرخد و به زائرين مي‌رسد. درب اندروني خانه هم باز است براي استراحت زائرها.

از چند صد متري حرم ديگر راه قفل است. خودمان را بايد بسپريم به موج جمعيت. جمعيت آرام آرام ما را مي‌برد سمت بين الحرمين. گنبد آقا پيدا مي‌شود و اشك‌ها سرازير. آمدم حسين... با پاي پياده آمدم... خاكي... خسته... غبارآلود... . انگار براي اولين بار مستحبات زيارت سيدالشهدا دارد رعايت مي‌شود.

در بين الحرمين نمي‌شود ايستاد. به زور خودم را مي‌كشانم گوشه‌اي كه جمعيت حركت كمتري دارد. فكر داخل حرم رفتن را از سر بيرون كرده‌ام. رو به صحن و سراي اباعبدالله مي‌كنم و قشنگ‌ترين سلام عمرم را مي‌دهم. خسته ترين سلام را، سوزناكترينش را. به صحبتهاي يكي از خطبا فكر مي‌كنم. مي‌گفت در اين سه روز كه شما راه مي‌رويد، اباعبدالله در فكر پذيرايي است. دارد آماده استقبال ميشود، می‌گوید زائرینم با پاي خسته آمده‌اند... ديگر اشك امان نمي‌دهد. از شرم سرم را پايين مي‌اندازم و همان تك مصرع هميشگي را مي‌خوانم: جووني ما به فدات حسين جان...

«مادران انتظار»


به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس(باشگاه توانا)، فاطمه بهبودی از عکاسان خبری و دغدغه‌مند کشورمان است که چندی پیش با مجموعه «مادران انتظار» و به تصویر کشیدن انتظار مادران شهدای مفقود وارد عرصه بین‌المللی شد. پیش از این وی مجموعه‌های عکس از جمله آیین‌های سنتی، «زندگی پس از شوک» با موضوع زلزله بوشهر و تبریز، زندگی در بیمارستان کودکان، «این شهر بوی باروت می‌دهد» با موضوع خرمشهر را خلق کرده است.

فاطمه بهبودی طی گفت‌وگویی با فارس به روند انجام اثر ارزشمند «مادران انتظار» پرداخت.

* فارس: هدف شما از خلق اثری که به زندگی و انتظار مادران شهدای مفقود می‌‌پردازد، چه بوده است؟

چند سال بود که وقتی برای تهیه عکس خبری به برنامه تشییع شهدای گمنام می‌رفتم، مادرانی را می‌دیدم که هنوز هم دنبال شهیدشان می‌گردند؛ آنها با هیجان و انگیزه در تشییع شهدا حضور پیدا می‌کردند؛ این موضوع برای من سؤال بود که چرا حضور در مراسم تشییع شهدا همیشه برای آنها تازگی دارد؟ حدود یک سال برای عکاسی در حوزه «مادران انتظار» فکر می‌کردم.

تا اینکه خدا کمکم کرد و امسال نخستین موفقیت بین‌المللی را برای حضور در «ورلد پرس فوتو» با پروژه «امید» به دست آوردم. قبول شدن در مسترکلاس‌ هلند هم انگیزه بیشتری برای من ایجاد کرد تا بحث انتظار مادران شهدای مفقود را وارد عرصه بین‌المللی کنم.

* فارس: از چه زمانی پروژه مادران شهدای مفقودالاثر را آغاز کردید؟

از خرداد ماه امسال کار را شروع کردم؛ بر اساس آمار منتشر شده، استان تهران 30 هزار شهید دارد و بیشترین شهید دفاع مقدس مربوط به این استان است؛ با ارتباط‌هایی که داشتم، در تهران جستجو کردم و به سراغ مادر شهدای مفقود رفتم؛ برای ادامه پروژه در تهران به بن‌بست رسیدم چرا که قبلاً مستندساز‌هایی وارد کار در حوزه‌ این مادران شهدا شده بودند، همین امر باعث شده بود که مادران ژست‌های دیکته شده، را در جریان کار بنده هم داشته باشند؛ در حالی که من می‌‌خواستم دردها و احساس واقعی مادر و حتی کارهای روزمره را به تصویر بکشم؛ لذا تصمیم گرفتم از تهران خارج بشوم و به مادران شهدایی که در سایر نقاط کشور هستند، بپردازم.

* فارس: در این راستا به کدام شهرها رفتید و چگونه خانواده شهدا را پیدا کردید؟

به یاری خدا و کمک دوستان آدرس و نشانی از خانواده شهدایی که در استان‌های دیگر زندگی می‌کردند، پیدا کردیم؛ بعد هم به شهرها و روستاهای کاشان، مازندران، ایلام، بهشهر ـ فریدون‌کنار، گرگان و همچنین شهرستان ورامین تهران رفتم.

به کمک خدا توانستم با رفتن به این نقاط، وارد زندگی مادران شهدا بشوم؛ وقتی درگیر این پروژه شدم تازه فهمیدم چه داستان عظیمی از این آدم‌ها پنهان بوده و هیچ وقت در هیچ دوربینی و مستندی ندیده بودم که چنین آدم‌هایی وجود دارند؛ آدم‌هایی که فرزندان‌شا‌ن 30 سال گذشته در جنگ شهید شدند و هنوز هم این مادران درد فراق می‌کشند؛ آدم‌‌هایی که هیچ دوربینی به سراغشان نرفته بود و یادی هم از آنها نمی‌شد.

همیشه همه آدم‌ها برای من مقدس هستند؛ هر انسانی وجود خداوند را در وجود خودش دارد؛ مادرها این وجود الهی را خوب حفظ کردند؛ نزدیک شدن به هر کدام از این مادرها مرا با مسائل اطرافم عمیق‌تر کرد تا ببینم هر آدمی با هر چیزی که در اطرافش هست، چه می‌کند و چه احساسی دارد.

* فارس: چه چیزی سبب شد تا عکس‌های شما در جامعه بین‌المللی دیده شود؟

وقتی به هلند رفتم، این پروژه را ارائه دادم، اثرگذار بود؛ البته قبل از اینکه به هلند بروم نگران بودم که نکند استقبال جهانی از پروژه «مادران انتظار» صورت نگیرد؛ چون پروژه‌ای‌ از جنگ ایران و عراق است و مواضع غرب هم در این جنگ مشخص بود؛ اما چیزی که به من امید می‌داد این بود که به این پروژه ایمان داشتیم؛ همین ایمان باعث شد که این پروژه دیده شود.

* فارس: استقبال از این اثر در هلند چطور بود؟

در ابتدا استقبال از این پروژه خوب نبود؛ بعد از اینکه قصه «مادران انتظار» را روایت کردم، همه گفتند قصه خوب است؛ سپس عکس‌های جدیدی که از این پروژه داشتم را هم ارائه دادم و با کمک استادهای دیگر ادیت قوی‌تری کردیم؛ وقتی این تصاویر را مجدد ارائه دادیم گویا نظرات تغییر کرد و استقبال و حمایت اساتید هم بیشتر شد.

وجود چنین قصه‌ای در ایران برای آنها خیلی جالب بود به ویژه زمانی که بنده عکس‌های شلمچه و حضور مردم در این منطقه را به آنها نشان دادم و درباره آن صحبت کردم؛ حتی به هر کدام از آنها تصویری از شلمچه هدیه دادم.

«دونالد وبر» عکاس آمریکایی با دیدن عکس مادران گفت: «چقدر این داستان قشنگ است» او پیگیری می‌کند که این پروژه را ادامه بدهم. حتی به دونالد گفتم: «در تهران مادر قربانیان عراقی را هم پیدا کردیم و بچه‌های آنها هم مفقود هستند؛ در واقع صدام مردم کشور خودش را هم قربانی کرده است». او هم تشویق به انجام این کار و انتشار آن در عرصه بین‌المللی کرد.

در جمع عکاسان خارجی موضوعی را مطرح کردم و گفتم: «در بحث شهدا، رؤیاهای صادقانه داریم؛ وقتی مادران بی‌تاب فرزندانشان هستند، پسرانشان به خواب می‌آیند و می‌گویند چرا گریه می‌کنید؟ جای ما خوب است. این فرزندان به مادران خود آرامش می‌دهند».

در ادامه به آنها گفتم: «جمعی از شهدای ما در عالم خواب محل دفن یا پیکرشان را نشان دادند»؛ این موضوع برای خارجی‌ها سؤال بود که «چگونه، مگر چنین چیزی امکان دارد؟» به آنها توضیح دادم که «وقتی خواب را دیدند و جدی گرفتند، آزمایش ِDNAمی‌دهند و می‌بینند این موضوع حقیقت دارد» و این نشانه حقانیت رزمندگان ایرانی در جنگ است.

متأسفانه برخی از عکاسان کشورمان به جای اینکه حقیقت و اصالت ما را به ملت غرب و شرق نشان دهند، خودشان را شبیه آنها می‌کنند؛ در حالی که آنها دنبال تفاوت ایران با کشورهای دیگر هستند و می‌خواهند بیشتر با اصالت و فرهنگ کشورمان آشنا شوند.

ما می‌توانیم با دوربین‌ که رسانه قدرتمند است، داستان‌های متفاوتی از خودمان به دنیا نشان دهیم؛ داستان‌هایی قوی و عمیق.

البته جوان‌های کشورمان نیز خیلی به این واقعیت‌ها نیاز دارند؛ به عنوان نسل سوم، گاهی مستندهایی می‌بینم که خیلی جذاب نیست و ساختگی است.

اثری از فاطمه بهبودی

* فارس: علت ضعف در تأثیرگذاری برخی آثار را چه می‌دانید؟

به نظر من خالقان اثر برای کارهای ارزشی وقت نمی‌گذارند؛ دغدغه داشتن، علاقه‌مندی و درک پروژه، خیلی مهم است؛ وقتی مستندساز و هنرمند پروژه را درک کرد، ارزش کار را احساس کرد، آن وقت می‌تواند کار خوبی ارائه دهد.

خیلی وقت‌ها با عکاسان جنگ صحبت می‌کردم، می‌گفتند ما در دوران جنگ عکس‌هایی گرفتیم، اما بعد از جنگ حقیقت‌های این دوره به تصویر کشیده نشد؛ اکنون نسل امروز باید حقیقت بعد از جنگ را به تصویر بکشد؛ اما با توجه به اینکه جامعه امروز نسبت به دفاع مقدس سطحی‌نگر شده‌ است، فقط از جنگ آنچه که امروز می‌بینند را قضاوت می‌کنند و وارد عمق داستان نمی‌شوند.

مشکل ما این است که عمق جنگ را درک نکرده، به اثرات جنگ روی افراد مختلف توجه نکردیم؛ اگر این را درک کنیم اتفاق‌های بزرگی رخ می‌دهد.

* فارس: شما چه برنامه‌‌ای برای بیان حقیقت بعد از جنگ دارید؟

بحث 30 سال بعد از جنگ یکی از دغدغه‌های من است که می‌خواهم چند پروژه در این رابطه کار کنم. سوژه‌هایی که کسی سراغ آن نرفته است اگر هم رفته‌اند عمیق روی آن کار نکرده‌اند.

* فارس: نظر اطرافیان درباره اجرای پروژه بعد از جنگ شما چه بود؟

برخی از دوستان برای ادامه این کار مرا تشویق کردند؛ برخی هم می‌گویند: «چرا سراغ سوژه‌های مرده می‌روید! اگر امروز به کشورهای درگیر جنگ بروید، موفق‌تر می‌شوید»؛ اما به نظر من، رویدادهای بعد از جنگ خیلی مهم‌ از جنگ است؛ چون بعد از جنگ آسیب‌هایی که به قربانیان وارد شده است، دیده می‌شود؛ ضمن اینکه افرادی مانند همسران و مادران شهدا و قربانیان به مرور فراموش می‌شوند و باید آنها را زنده نگه داریم.

به عنوان نمونه بنده مجموعه‌ای با عنوان «این شهر بوی باروت می‌دهد» را در رابطه با خرمشهر بعد از 30 سال کار کردم؛ این کار اثرات خود را داشت و تصمیم دارم که پروژه خرمشهر و آبادان بعد از جنگ را عمیق‌تر ادامه بدهم.

* فارس: پروژه مادران شهدای مفقود را هم می‌خواهید، ادامه دهید؟

بله ان ‌شاء الله؛ این پروژه طولانی‌مدت بنده حساب می‌شود؛ پیگیر این هستم تا مادرانی که در مناطق محروم زندگی می‌کنند را به تصویر بکشم؛ الان هم با گزارش‌های تصویری که از 12 مادر شهید گرفتم، در جای خود خوب جواب داده است چون داستان انتظار را در آن توانستم، بیان کنم.

با توجه به اینکه قصد دارم تصاویر مادران انتظار را تبدیل به کتاب عکس کنم، همچنان در جستجوی مادران شهدا هستم؛ مطمئن هستم که نسل‌های بعد چنین چیزی را از ما می‌خواهند.

مادر شهید مفقود؛ اثر فاطمه بهبودی

* فارس: چه مسئله‌ای شما را به کار در حوزه مادران شهدا علاقمند کرده است؟

زمانی که وارد این داستان شدم، خیلی مرا تکان داد؛ در حالی که مادران شهید درد و رنج می‌کشند، خیلی هم از سوی خانواده‌ها درک نمی‌شوند؛ آنها هنوز این احساس درونی بین خود و فرزندان‌شان را حفظ کرده‌اند و آنها امید دارند که شاید روزی فرزندشان بیاید؛ حتی راضی هستند که یک تکه از استخوان عزیزشان را بیاورند. این موضوع در مادران شهدایی که به دیدارشان رفتم، مشترک بود.

احساس واقعی مادران شهدا و عشق حقیقی که یک مادر می‌تواند به فرزندش داشته باشد مرا به این حوزه علاقمند کرده است. برخی از مادران شهدای مفقود می‌دانند که فرزندان‌شان شهید شده و برنمی‌گردد اما باز هم امید دارند؛ گاهی می‌گویند: «پسرم زنده است».

در این مدتی که پروژه را دنبال می‌کردم، جمعی از این مادران انتظار هنوز هم در خانه‌هایشان را باز می‌گذارند که شاید روزی پسرشان بیاید؛ مادر شهید «یحیی پقه» در گرگان 26 سال چراغ آشپزخانه‌اش را روشن می‌گذاشت و می‌گفت: «اگر روزی پسرم آمد خانه را پیدا کند». پیکر این شهید چندی پیش پیدا شد و من هم از لحظه وصال مادر و فرزند عکس گرفتم.

حتی شنیدم مادری وقتی می‌خواهد غذا بخورد، سر میز غذاخوری برای پسرش هم بشقاب می‌گذارد؛ این‌ها همان داستان‌های واقعی مادران انتظار است و اینکه هر وقت احوال آنها را جویا می‌شویم، می‌گویند: «خدا را شکر»؛ در واقع آنها راضی هستند به رضای خدا.

دوست دارم به جاهای مختلف کشور سفر کنم و این زندگی ساده و عمیق را به تصویر بکشم.

* فارس: مدتی که روی پروژه مادران شهدا کار می‌کردید، چقدر حضور و یاری شهدا را احساس کردید؟

اوایل کار مادران شهدا، گاهی پیش می‌آمد که به بن‌بست می‌رسیدم، پیش افراد مختلف می‌رفتم و کمک زیادی نمی‌کردند؛ چون کار مرا باور نداشتند؛ زمان محدود بود و احساس می‌کردم که به نتیجه نمی‌رسم؛ یکی از دوستان که در حوزه شهدا کار می‌کند حرف قشنگی زد و گفت: «پروژه‌ را باور کن، از شهدا کمک بگیر، آنها تو را کمک می‌کنند».

در مدت دو هفته آخر دیدم که شهدا واقعاً کمک کردند و دیدار با مادران شهدا فراهم شد. بنده می‌خواستم تصاویری از مادر شهدای مفقود اهل سنت داشته باشم که در همین دو هفته این کار صورت گرفت و به گرگان رفتم. در این پروژه اعتقاد پیدا کردم، شهدا اعمال را می‌بینند، می‌دانند که ما با چه نیتی کار می‌کنیم و کمک می‌کنند.

* فارس: حرف آخر؟

داستان‌های عمیقی در ایران داریم که در این سال‌ها پنهان بوده و مایه تأسف است؛ نگاه عکاس ایرانی باید طوری باشد که هویت ایرانی را نشان دهد؛ این گونه است که آن عکاس می‌تواند با آثار خود، دنیا را تکان بدهد. اگر قرار باشد که ما شبیه خارجی‌ها باشیم که آنها هزار نفر مثل خودشان دارند!

می‌خواهم در پایان به دوستان و همکارانم بگویم، زمانی که احساس کردم به بن‌بست رسیدم، دیدم که خداوند کمک کرد و کار بنده در عرصه‌ بین‌المللی دیده شد؛ پس می‌توان با باور کردن کار، دنیا را با فرهنگ و دین کشورمان آشنا کرده و با گفتمان فرهنگی، ملت‌ها را به هم نزدیک کنیم.

گفت‌وگو از فاطمه ملکی

شهیدی که صورتش زنده بود!

 فرمانده کمیته جستجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح می‌گوید: بیشتر از ۱۵ نفر از فرماندهان ارشد عراقی نشسته بودند، من عکس یکی از شهدایی که در تفحص پیدا کرده بودیم را همراهم برده بودم؛ شهید سیدصمدحسینی که به طرز عجیبی صورتش سالم مانده بود.


سردار سید محمد باقرزاده، فرمانده کمیته جستجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح از خاطرات خود در تفحص شهدای هشت سال دفاع مقدس و اثبات حقانیت این شهدا به برخی فرماندهان عراقی می‌گوید و خاطره‌ عکس شهید سید صمد حسینی را چنین روایت می‌کند:

من در مدت تفحص با چند نفر از طرف های عراقی مانند ژنرال عبدالستار، محمد حسین عبدالوهاب، حسنعلی، میسر صالح النوح، حسین ثابت محمود و بعد هم حسن الدوری  سر و کار داشته‌ام.

یک بار دیداری با سرلشگر محمد حسین عبدالوهاب در عراق داشتیم، همان اوایل کار تفحص بود، در منذریه عراق داخل پاسگاه نشسته بودیم، پس از اینکه مذاکرات انجام شد، نشسته بودیم که گپی بزنیم، یک گپ دوستانه بود، من اغلب از اینگونه فرصت‌ها برای بیان مفاهیم انقلاب و حقانیت کشورمان استفاده می‌کردم.

در جمعی که نشسته بودیم شاید بیشتر از ۱۵ نفر از فرماندهان ارشد عراقی نشسته بودند، من عکس یکی از شهدایی که در تفحص پیدا کرده بودیم را همراهم برده بودم.

شهید سید صمد حسینی که در عملیات تفحص پیدا شده بود به طرز عجیبی صورتش سالم مانده بود، به صورتی که چشم درون حدقه قرار داشت، ریش‌هایش سالم مانده بود و کنده نمی‌شد، زبانش در کام بود، ولی به طور عجیبی از گردن به پایین اسکلت شده بود.

 

شهید سید صمد حسینی

من آنجا گفتم در جریان تفحص اخیر ما یک صورت حقی را پیدا کردیم، تعمد داشتم که بگویم "صورت حق" و چند بار هم این عبارت را تکرار کردم، گفتم: "یک صورت حقی را خدای متعال در تفحص به ما نشان داد و پس از ۱۳ سال آن را در منطقه طلائیه پیدا کردیم، خدای متعال قادر بود که همه این بدن را اسکلت کند اما این صورت حق را نگه داشت، خدای متعال می‌خواست این را به ما نشان بدهد که من قادرم که اگر بخواهم همه بدن را اسکلت بکنم و اگر بخواهم بخشی از آن را سالم نگه داشته و باقی را اسکلت کنم." سپس عکس شهید سید صمد حسینی را همانجا به آنها نشان دادم.
سرلشگر محمد حسین عبدالوهاب عکس را گرفت و لحظاتی به آن خیره شد، همین طور که خیره خیره نگاه می‌کرد، گفت: "الشهدا لا یغسل" یعنی شهدا غسل ندارند. گفتم: "نعم؛ افضل الشهدا الذین یقاتلون فی صف الاول و هم لا یغسل و لا یکفن" یعنی با فضیلت‌ترین شهدا آنهایی هستند که در خط مقدم جنگیدند و اینها نه غسل نیاز دارند و نه کفن. این عکس در دست فرماندهان ارشد عراقی چرخید و چرخید و همه آنها یکی یکی و خیره خیره نگاه کردند و سپس عکس را برگرداندند.

سرلشگر محمد حسین عبدالوهاب به عنوان یکی از این فرماندهان ارشد در واقع اعتراف کرد که این یک شهید است، البته دیگر نگفت که چه کسی شهیدشان کرده و ما هم چیز بیشتری نگفتیم.

در جلسه بعدی مذاکرات دیدم که محمد حسین عبدالوهاب نیامده، سئوال کردم: فلانی کو؟ چرا نیامد؟ رفقایش گفتند: موجود موجود. دفعه دوم و سوم و جلسات بعد هم نیامد هر بار سئوال کردیم، دوستانش همین طور جواب دادند، دیگر معلوم نشد که چه بلایی سر او آوردند، ولی به هر حال او به عنوان فرمانده ارشد عراقی این موضوع را اعتراف کرد.

اینگونه تحول افراد در مقابل حقایق شهدا و حقانیت شهیدانمان را متعدد دیده‌ایم، حتی آنهایی که مقابل ما صف آرایی مستقیم کرده‌اند، چنین اعتراف‌هایی داشته‌اند.

شهید سید صمد حسینی هم رزمنده لشگر ۲۷ محمد رسول الله(ص) بود و گفته شده بود که پایبند به غسل جمعه بوده است.

وصیت نامه شهید تازه تفحص شده امرالله فیضی

 به نقل از تسنیم، شهید امرالله فیضی فرزند حکمت‌الله یکی از شهدای تازه تفحص شده طی عملیات برون‌مرزی اخیر است که هویتش به‌تازگی شناسایی شده است. شهید والامقام امرالله فیضی متولد ۱۳۴۱ کرج است که در سال ۱۳۶۵ و طی درگیری‌های منطقه فکه شمالی به شهادت رسیده است و حالا پیکر مطهر این شهید ۲۴ساله بعد از گذشت ۲۷ سال به میان خانواده خود بازگشته است.

پیکر مطهر این شهید کرجی چندی پیش پس از برگزاری مراسم تشییع در روستای خورانک شهرستان طالقان در جوار مزار مادرش به خاک سپرده شد. متن وصیت نامه این شهید تازه تفحص شده به شرح زیر است:

بسم الله الرحمن الرحیم

وَنُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِینَ

با سلام بر آقا امام زمان (عج) و نائب بر حقش امام خمینی و با درود بیکران بر پیکر مطهر شهیدان انقلاب اسلامی و امت شهید پرور شهید پرور ایران وصیت نامه این حقیر را شروع می‌کنم.

شاید این وصیت‌نامه روزی به‌دست شما برسد که دیگر من در میان شما وجود نداشته باشم و گمان مبرید که مرده‌ام چون این آیه درباره شهیدان مصداق می‌شود. (و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون) قبل از هر چیز یک توصیه بسیار مهم به خانواده و دوستان و آشنایان خود می‌کنم و توصیه این است که هرگز امام را تنها نگذارید مانند آهن آبدیده در کنار آن رهبر کبیر و آن پیر نستوه بمانید و به مبارزه ادامه دهید و عاجزانه از شما خانواده عزیز و فامیل‌ها خواهش می‌کنم که زیاد برای من گریه نکنید چون دشمنان اسلام این از خدا بی‌خبران دلشان شاد می‌شود که لااقل چند تن را به گریه انداخته‌اند و از دوستان خود می‌خواهم که هیچگاه لباس مشکی بر تن مکنید چون شهادت یعنی تولدی دوباره، یعنی به معشوق رسیدن چیزی که آرزوی هر فرد مسلمان است و فقط از آن‌ها می‌خواهم که راه مرا ادامه دهند.

پدر و مادرم از شما می‌خواهم که مرا ببخشید چون می‌دانم زیاد برای من زحمت کشیدید و من هیچگاه نتوانستم جبران حتی یک روز زحمتتان را بکنم و حتی قدر شما را ندانستم و عاجزانه می‌خواهم که مرا ببخشید.

از شما برادران عزیز تقاضا دارم که اگر ناراحتی از دست من دیدید مرا به بزرگی خودتان ببخشید و از شما تقاضا دارم که راه مرا ادامه دهید و در حفظ اسلام و انقلاب اسلامی کوشا باشید و اما خواهرانم، از شما تقاضا دارم که اگر از من ناراحتی دیده‌اند مرا ببخشید و یک توصیه دیگر دارم که حجاب اسلامی را رعایت کنید و سعی کنید همچون رقیه(س) در حفظ اسلام کوشا باشید.

از شما خواهش می‌کنم که اگر جسدم بدستتان رسید و برای شما مقدور بود بعد از تشییع در مزار شهیدان گلگون کفن جواد آباد بخاک بسپارید.

والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته

اللَّهُمَّ إِنَّا نَرْغَبُ إِلَیْكَ فِی دَوْلَةٍ كَرِیمَةٍ تُعِزُّ بِهَا الْإِسْلامَ وَ أَهْلَهُ وَ تُذِلُّ بِهَا النِّفَاقَ وَ أَهْلَهُ

طفل رباب

از حرم طفل رباب ِتازه ای برخاسته

شال بسته، با نقابِ تازه ای برخاسته

گر چه افتادند رویِ خاک ها خورشیدها

تازه مغرب، آفتابِ تازه ای برخاسته

باد دارد از مسیرِ چشم هایش می وزد

لاجرم بویِ شرابِ تازه ای برخاسته

 

بیشتر شد تشنگی ها، او خودش آب، آب بود

پشتِ پایش آب… آبِ تازه ای برخاسته

با همه پیغمبران، پیغمبری ام فرق کرد

رویِ دستم یک کتابِ تازه ای برخاسته

آن همه لبیک گفتن یک طرف، این یک طرف

پرسش ِما را جوابِ تازه ای برخاسته

ریخت بر هم لشگری را تا که بر دستم رسید

با حضورش بوترابِ تازه ای برخاسته

زود یا خوابش کنید و یا مُراعاتش کنید

تازه این کودک ز خوابِ تازه ای برخاسته

این بلا تکلیفی ام از ناتوانی نیست نیست

تیر با یک پیچ و تابِ تازه ای برخاسته

گردنی که خشک باشد آخرش این می شود

تیر هم که با شتابِ تازه ای برخاسته

روی این دستم تنش بر روی این دستم سرش

آه بفرستم کدامش را برای مادرش


علی اکبرلطیفیان

عکسهای کارت پستال شهادت حضرت علی اصغر,تصاویر کارت پستال شهادت حضرت علی اصغر,کارت پستال شهادت حضرت علی اصغر,شهادت حضرت علی اصغر,شهادت حضرت علی اصغر محرم

اصلاً حسين جنس غمش فرق مي کند
اين راه عشق پيچ و خمش فرق مي کند
 
اينجا گدا هميشه طلبکار مي شود
اينجا که آمدي کرمش فرق مي کند
 
شاعر شدم براي سرودن برايشان
اين خانواده، محتشمش فرق مي کند
 
“صد مرده زنده مي شود از ذکر يا حسين”
عيساي خانواده دمش فرق مي کند
 
از نوع ويژگي دعا زير قبه اش
معلوم مي شود حرمش فرق مي کند
 
تنها نه اينکه جنس غمش جنس ماتمش
حتي سياهي علمش فرق مي کند
 
با پاي نيزه روي زمين راه ميرود
خورشيد کاروان قدمش فرق مي کند
 
من از "حسينُ منّي" پيغمبر خدا
فهميده ام حسين همش فرق مي کند
 
شاعر: علي زمانيان 
 

پدر و مادر شهیدمنتظری کنار پیکر فرزندشان


پیکر شهید تازه تفحص شده «محمد منتظری» بعد از ۲۸ سال در ستاد معراج شهدای مرکز توسط والدین و خواهر و برادران شناسایی شد.

در پی جست‌وجوی پیکر مطهر شهدای دفاع مقدس در مناطق برون مرزی توسط کمیته جست‌وجوی مفقودین ستادکل نیروهای مسلح، پیکر جمعی از شهدا هشتم مهرماه از مرز شلمچه وارد کشور شد.
 
هویت تعدادی از این شهدا در ستاد معراج شهدای مرکز شناسایی شد اما گروهی از این مسافران کربلا به عنوان «شهید گمنام» در نقاط مختلف کشور تشییع و به خاک سپرده می‌شوند.
 
شهید 18 ساله «محمد منتظری» یکی از شهدای شناسایی شده است که این عزیز تازه از سفر برگشته طی عملیات «والفجر هشت» در منطقه فاو در سال 1364 به شهادت رسید؛ پیکر مطهرش بعد از 28 سال توسط کارشناسان مورد شناسایی قرار گرفت.
 
در ادامه تشخیص هویت کارشناسان، پیکر مطهر شهید منتظری امروز 13 آبان 1392 در ستاد معراج شهدای مرکز توسط پدر، مادر، خواهر و برادران از طریق آثار باقیمانده از پیکر شهید و رؤیت مدارک احراز هویت شد.
 
این شهید که از ذاکرین اهل بیت‌(علیه‌السلام) بوده در استقبال از شب اول محرم‌الحرام به آغوش خانواده بازگشت و پیکر مطهرش ساعت 9 صبح روز چهارشنبه 15 آبان ماه از جاده خاوران مقابل پمپ بنزین تشییع خواهد شد و روز پنجشنبه نیز پس از برگزاری مراسم تشییع دوم، در شهر رینه شهرستان لاریجان در امامزاده محمد طاهر(علیه‌السلام) به خاک سپرده می‌شود.

احراز هویت يك شهید بعد از ۲۷ سال

شهید امدادگر «امرالله فیضی» که پیکر مطهرش از سال ۶۵ در منطقه فکه شمالی مانده بود، پس از شناسایی، امروز توسط خانواده احراز هویت شد.

شهید امدادگر «امرالله فیضی» که پیکر مطهرش از سال 65 در منطقه فکه مانده بود، پس شناسایی، امروز توسط خانواده احراز هویت شد.
 
این شهید متولد 1341 است که پیکر مطهرش در دوره اخیر تفحص در فکه شمالی کشف شد و با عکس پشت نویس شده، خودکاری که نام شهید روی آن نوشته شده بود، تکه‌های نامه، کیسه امدادی و سایر مدارک که همراه وی بود مورد شناسایی قرار گرفت.
 
پیکر مطهر این شهید در روزهای آینده در استان البرز تشییع می‌شود.

پیام رهبر انقلاب به‌مناسبت روز تجلیل از شهیدان


بسم الله الرحمن الرحیم

بزرگداشت شهیدان و تکریم نام آن بزرگمردان، بیش از خود آنان، ملتی را که این گوهرهای ناب را در درون خود پرورانده است، سرافراز می‌سازد.

ما با این تکریم، منتّی بر آنان نداریم؛ آنانند که با درخشش خود، ما را سرافراز و درخشان کردند و بر ما منت نهادند.

ملت ایران با فداکاری شهیدانش و با صبر و پایداری آزادگان و جانبازانش، و با گذشت و بزرگواری خاندانهای آنان، توانست خود را به قله‌های عزت برساند و راه روشن خود به سوی آینده را بگشاید.

سلام خداوند و فرشتگان و پاکان عالم بر شهیدان و جانبازان و آزادگان و خانواده های صبور و فداکار آنان.

سید علی خامنه‌ای
 

پیکری که بعد از 25 سال به میهن بازگشت


شهید علی طلعتی از شهدای هشت سال دفاع‌ مقدس بخش اشکنان از توابع شهرستان لامرد است که پیکر مطهر این شهید تاکنون به عنوان جاویدوالاثر به شمار می آمد. بدن پاک او که در زمان شهادتش 23 ساله بوده، پس از گذشت 25 سال از شهادتش با تلاش گروه های تفحص در منطقه فاو (عراق)مورد شناسایی قرار گرفته است.

 

پدر این شهید سال‌ها پیش دارفانی را وداع گفت، اما انگار  چشمان مادر رنج کشیده اش حاضر نبود بدون دیدن حداقل خبر یا آثاری از جوانش بسته شود. امروز این انتظار 25 ساله به پایان و قهرمان فاو، به آغوش خانواده اش بازگشته است.

 

 

*وصیت نامه

 

بسم الله الرحمن الرحیم

ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیا عند ربهم یرزقون

گمان مبرید آنهایی که در راه خدا کشته می شوند مرده اند بلکه زنده هستند و نزد خدای خویش روزی می گیرند.

با سلام و درود فراوان به امام زمان (عج) و سلام بر امام امت این اسطوره تقوا و مقاومت و سلام بر سرور شهیدان حسین (ع) و سلام بر تمامی شهدای به خون خفته صدر اسلام تا کنون بخصوص شهیدان جنگ تحمیلی، اینجانب علی طلعتی فرزند محمد جعفر طلعتی ساکن دهستان مرکزی اشکنان چون عزم سفر به سوی جبهه های نبرد حق علیه باطل دارم مصلحت را دراین می بینم که سخنی چند داشته باشم با امت حزب ا… ایران بویژه امت شهید پرور اشکنان. قبل از هر چیز خدای را سپاسگذارم که به من توفیق خدمت نمودن به اسلام آن هم جهاد با کافران به من عطا نمود آری این دنیای بی وفا که به گفته مولا علی (ع) بی ارزش است و فقط زرق و برگ آن انسانها را به طرف خود می کشد من در این موقعیت حساس و سرنوشت ساز این دنیا را طلاق می دهم و بسوی شهدا می روم و با رزمندگان همدوش و به سوی کربلای معلا رهسپار می گردم پیامم به امت حزب ا… ایران بخصوص امت شهید پرور اشکنان این است که امروز وقت امتحان است و باید این امتحان بزرگ الهی را پشت سر گذاشت، مبادا حسین زمانتان ، پیر جماران را تنها بگذارید گوش به فرمان او باشید و به طرف میادین نبرد رهسپار گردید . دنباله رو خون شهیدان باشید و بدانید که مسئولیت بزرگی بر گردن شما دارند . امروز دگر بار عاشقان عزم سفر می کنند و دل بر خدا می بندند و در معراج خونین به نماز می ایستند و در نماز با معشوق عاشقانه سخن می گویند . مردم حزب ا… و شهید پرور اشکنان گر چه من دورانی از عمر کوتاهم را در زندان سپری کردم ولی چهره ام دگرگون شد و سینه ام مالامال عشق به خدا . پدر و مادر و برادران و خواهران که در ایام زندگی من رنج بسیار کشیدید و سختیها تحمل کردید و باید به بزرگی خودتان مرا ببخشید و حلال کنید که من نتوانستم که لا اقل شمه ای از زحمات شما بخصوص مادر پیرم را جبران کنم ، امیدوارم فردای قیامت بتوانم از شما قدردانی نمایم.

پدر عزیز و مادر پیرم و خواهر و برادرانم برای من خودتان را افسرده و ناراحت نکنید و به یاد مصیبتها و دوران پر ماجرای کربلا و بیاد حسین (ع) این بزرگ مرد تاریخ گریه کنید. که با لب تشنه سر از بدنش جدا کردند مادر و خواهرانم زینب وار باشید و صابر که خداوند با صبرکنندگان است و بدانید که این دنیا جای ماندن نیست و همه باید از اینجا بروند و بسوی آخرت هجرت نمایند.

پدر و مادر و برادر و خواهرانم چنانچه کسانی بودند که برای من حرفی زدند و چیزی گفتند به آنها چیزی نگویید و بگذارید هر چه می خواهند بگویند چون من راضی نیستم کسی از من ناراحت شود . من شهادت و مرگ سرخ و جان دادن در راه خدا را با آغوش باز پذیرفته ام و برای من نعمتی است که در آخرت از آن بهرمند خواهم شد . آنهایی که تا به حال به جبهه نیامده اند برخیزند و به این دانشگاه بزرگ الهی رهسپار گردند و خدا را ، مومنان خدا را در جبهه با چشم دل ببینم از خواب غفلت به در آیید که ناگهان پشیمان خواهید شد. بیایید به میدان نبرد و چون علی (ع) و حسین(ع) پیکار کنید و یزیدان را به زباله دان تاریخ بسپارید . که اسلام و منافع مسلمین در خطر است از نماز دست برندارید و سنگر های عبادی سیاسی نماز جمعه را پر کنید و از اختلافات و دو دستگی دور شوید و قدر یکدیگر را بدانید که این دنیا به شما وفا نخواهد کرد . مرا در گلزار شهدا اشکنان در کنار و نزدیکی قبر شهید عزیز عیسی طلعتی دفن نمایید . از کسانی که در مراسم تشییع جنازه و سومین روز و هفتمین روز و چهلمین روز من شرکت می کنند کمال تشکر و قدردانی را دارم .

والسلام

ارادتمند یک یک شما

علی طلعتی

 

روایت خواندنی از شهيدي که در سردخانه زنده شد


سایت داراب آنلاین- اگر دارابی باشید و از خیابان سید جمال الدین اسدآبادی داراب عبور کرده باشید فروشگاه لوازم صوتی رمضان پور را دیده اید. حاج احمد را می توان در اکثر برنامه های فرهنگی، هنری و مذهبی شهرستان پای سیستم صوتی پیدا کرد.

احمد رضا رمضان پور در سال 1348 در داراب متولد شد ودر سال 1365 با 100 نفر از دانش آموزان هنرستان فنی 17 شهریور از طریق سپاه محمد رسول ا... به مناطق جنگی اعزام شد.حاج احمد در زمان اعزام 17 سال بیشتر نداشت.

وی با وجود جراحت در عملیات کربلای چهار و بعد از بهبودی نسبی، خود را به عملیات کربلای پنج رساند و از ناحیه سر، دست و پا دچار 60 درصد جانبازی شد. حاج احمد شهادت را نیز تجربه کرده است!

مسیح ریحانی مسئول سرویس "افلاکیان دارابی" و آرش خواجوی خبرنگار/ عکاس سایت داراب آنلاین پای صحبت های حاج احمد نشسته اند که در ادامه می آید.

در چه عملیات هایی شرکت کرده اید؟

 در عملیات کربلای چهار و پنج شرکت کردم. در عملیات کربلای چهار به عنوان فرمانده دسته بودم و به دلیل لو رفتن معبر، ایران نتوانست در آن منطقه عملیاتی داشته باشد و من در همان ابتدای عملیات بر اثر موج گرفتگی از ناحیه سر و پا دچار مجروحیت شدم.

با توجه به اینکه عملیات کربلای پنج هفت روز بعد از کربلای چهار اتفاق افتاد و با وجود مجروحیت چطور وارد عملیات کربلای پنج شدید؟

بعد از مدتی که در بیمارستان صحرایی بودم بهبودی نسبی پیدا کرده و به اتفاق دوستم کورش نوابی به گردان ابوالفضل (ع) که رزمندگان دارابی در آن مستقر بودند وارد شدیم تا برای عملیات کربلای پنج آماده شویم.

در عملیات کربلای پنج چه گذشت؟

در این عملیات که فاصله ما با دشمن 25 متر بود در منطقه دریای ماهی شلمچه آغاز شد که تانک های دشمن جلو حرکت می کردند و نیروهای پیاده پشت سر آنها بودند.

وی ادامه داد: در عملیات کربلای پنج رزمنده درخشان که یکی از آرپیجی زن های ما بود بر اثر پرتاب موشک های بیش از حد آر پی جی پرده گوشش پاره شده بود و خونریزی داشت اما همچنان ادامه می داد.

نحوه مجروحیت و اینکه چگونه شهید اعلام شدید؟

در عملیات کربلای پنج بر اثر اصابت دو موشک 100 فرانسوی به خاکریزمان مجروح شدم.بعد از اصابت موشک ها به خاکریزی که من و هشت نفر دیگردر آن قرار داشتیم تعدادی شهید و من نیز دچار مجروحیت شدید از ناحیه سر، دست، پا، کمر و لگن شدم به طوری که فرمانده ما حاج علی اکبر صابریان فکر کرده بود من نیز شهید شده ام، به همین دلیل به همراه دیگر اجساد شهدا به پشت خط اعزام کردند.


وی افزود: آنها با اطمینان از اینکه من نفس نمی کشم پلاکم را نصف کرده و اسمم را به عنوان یکی از شهدا به تعاونی سپاه داراب اعلام کردند.

چطور متوجه شدند شما زنده شده اید؟

از آنجا که من لیاقت شهید شدن را نداشتم بعد از نیم ساعت که در سرد خانه بودم حاج محمد یونسی راننده اداره آموزش و پرورش داراب که آذوقه برای رزمندگان آورده بود بعد از تخلیه بار برای اطلاع از تعداد شهدای دارابی به سردخانه می رود تا به خانواده آنها اطلاع دهد.

وی در ادامه به نقل از محمد حسین یونسی می گوید: سرد خانه را باز کردم و جنازه شهیدی را ابتدای سردخانه دیدم که روی پلاستیکی که دور آن پیچیده بودند قسمت صورتش بخار جمع شده بود. به همین جهت چند بار صدا زدم بیایید که یک نفر زنده است.

این جانباز دارابی افزود: به گفته آقای یونسی در همین حین امدادگران بالای سرم آمده و از پلاستیک بیرونم آوردند. بعد از شست و شوی صورتم که بر اثر جراحات زیاد غرق خون شده بود شناسایی شدم و بعد از چند روز به خانواده ام اطلاع دادند که پسرشان زنده است.

احمدرضا رمضان پور که دقایقی مرگ را تجربه کرده است به خبرنگار داراب آنلاین گفت: بعد از اینکه من را از سردخانه بیرون آوردند حدود 12 روز بیهوش بودم و در این مدت جراحی های زیادی را در بیمارستان شهید نجاتی مشهد بر روی من انجام دادند تا اینکه به هوش آمدم و متوجه شدند من از استان فارس هستم.

وی افزود: به همین جهت خواهش کردم من را به شیراز اعزام کنند. بعد از بهبودی نسبی من را به بیمارستان نمازی شیراز اعزام کردند و در آنجا نیز به مدت یک سال نزدیک به 25 عمل جراحی روی سر و دستم انجام شد. دست راستم که بر اثر اصابت ترکش تمام اعصابش قطع شده بود بعد از عمل های متعدد بهبودی نسبی پیدا کرد.

هنوز هم ترکش در بدن شما است؟

در حال حاضر فقط 10 ترکش در جمجمه و غیر از آن ترکش هایی در لگن، ساق پا و دست راستم قرار گرفته است.

شیرین ترین لحظه زندگی شما کی بوده است؟

این جانباز 60 درصد دفاع مقدس گفت: خوش ترین و شیرین ترین لحظات من زمانی بود که در جبهه در کنار دوستان و هم کلاسی هایم بودم.

این روزها مشغول چه کاری هستید؟

ابتدا خدا را شکر می کنم که سلامتی ام برگشته و روی پای خودم هستم و با توجه به مشکلات جسمی که داشتم لحظه ای ننشستم. به ورزش روی آورده و چندین قله مرتفع از جمله دنا، شیرکوه، تفتان، علم کوه و چندین قله شهرستان داراب را فتح کردم. در حال حاضر نیز با وجود مشکلات جسمی و اینکه دکتر گفته بود در صورت ادامه تحصیل به دلیل وجود ترکش در سر احتمال فلج شدنم زیاد است ادامه تحصیل داده و دانشجوی فوق لیسانس الکترونیک می باشم. تمام زندگی را از ورزش و کوهنوردی دارم.

وی افزود: جانبازان مشکلات روحی و جسمی زیادی دارند به طوری که نمی توانند آن را بازگو کنند.

وی عضو طرح معتمدین معین بنیاد شهید که وظیفه سر کشی به خانواده شهدا، جانبازان و ایثارگران را به عهده دارد، مشاور فرماندار در امور ایثارگران، عضو انجمن دوستداران میراث فرهنگی، عضو هیات امنای مجتمع درمانی، فرهنگی و مذهبی  بیت الزهرا (س)، عضو کمیته صوت ستاد نماز جمعه می باشد و با اداره ارشاد همکاری می کند.

توصیه شما به جوانان چیست؟

من کوچکتر از آن هستم که بخواهم توصیه ای برای جوانان داشته باشم اما برای جوانان امروز که 20 سال بیشتر ندارند و از دین و مذهب جدا هستند غصه می خورم، من به عنوان یک برادر کوچکتر خواهش می کنم که پیرو ولایت باشیم چرا که ما هر چیزی داریم از ولایت، انقلاب و شور و هیجان انقلابی است که بچه های آن زمان داشتند.

وی افزود: زمانی که روح از بدن انسان جدا می شود فقط به فکر اعمال خوب، بد و فردای قیامتش است تا بتواند به اعمالش جواب دهد، پس در این مدت کوتاه عمر بیایم کاری کنیم که جز برای رضای خدا قدمی برنداریم و هدفمان فقط خدمت به مردم باشد.

چه انتظاری از مردم و مسئولین دارید؟

ما بچه های جانباز، خانواده های شهدا و ایثارگران ممنون این انقلاب هستیم که ما را در این راه قرار داده است. هیچ چیزی از این انقلاب نمی خواهیم جز یک احترام. چرا که کاری که انجام داده ایم در راه و برای رضای خدا بوده است و پشیمان هم نیستیم و در این راه قدم برداشته ایم تا آخرین لحظه عمرمان نیز شاکر خدا هستیم و حاضریم در این راه قدم برداریم.

وی که 22 سال خدمت صادقانه در اداره آموزش و پرورش داراب را در کارنامه خود دارد در پایان می گوید: از حاج صمد حامدی که راه را به عنوان یک مربی و مدرس خوب به ما نشان داد تشکر و قدر دانی می کنم.

" تا خدا نخواهد سیبی از درختی نمی افتد "

وجه تمایز پیکر مطهر شهدا با اجساد عراقی

یکی از مهمترین موضوعات در میدان کار تفحص چگونگی تشخیص پیکر شهدا از اجساد عراقی است.
در این رابطه تفاوتهای آشکاری بین پیکر شهید و جسد عراقی وجود دارد که به برخی از آنان اشاره می شود:
1- کلاه: کلاه های عراقی ها کاملاً با کلاه ایرانی تفاوت دارد؛
الف) کلاه آهنی عراقی طشت شکل و کلاه ایرانی جمع تر و گرد می باشد.
ب) کلاه پشمی عراقی ها دارای آویز در قسمت گوش (مخصوص شمال عراق – کردستان) و کلاه پشمی ایرانی ها دارای دید چشم و رنگ مشخص است.
ج) برروی کلاه های ایرانی ها معمولاً اشعار انقلابی – اسلامی و یا پیشانی بند درج شده است.
د) کلاه های کائوچویی هر دوکشور نیز تفاوتی همچون کلاه آهنی دارد.
 
2- چفیه: برخی از شهدای ایرانی دارای شال گردن و عموماً دارای چفیه هستند در حالیکه در نظام عراق از این البسه ها استفاده نشده است چفیه های ایرانی سفید رنگ با خطوط سیاه رنگ و یا سیاه با خطوط سفید رنگ میباشند.
 
3- پیراهن:
پیراهن ایرانی ها؛
الف) لباس فرم سپاه سبز رنگ و نازک میباشد و ممکن است که آرم سپاه نیز بر روی آن حک باشد.
ب) لباس بسیجی ها هم یا از نوع تکاوری که امروزه آنها را لجنی می گویند و یا خاکی است که بدون سردوشی، درجه و جنس آن مشخص می‌باشد.  
ج) لباس های کره ای نیز حالت نخی نداشته و فاقد سردوشی و غیره هستند.
د) لباس برادران ارتش نیز از نوع کره ای با درجه های نظامی بر روی بازو و یا سردوش و نیز اتیکت بر روی سینه مشخص می باشد.
هـ) لباس گرم بسیج و سپاه از نوع لباس های ورزشی گرمکن می باشند که بلوز و شلوار معمولاً با هم هستند.
ی) در زمستان نیروهای ایرانی از اورکت های معروف به کره ای استفاده کرده که جنس و سایز آنها بطور واضح روشن است، زیر پیراهن و لباس زیر اکثراً از نوع مشخص و نوشته های ایرانی دارد برخی هم لباس زیر آنها ورزشی هستند.
پیراهن عراقی ها؛
الف) پیراهن عمومی آنان کاملاً ضخیم و سبز رنگ می باشند دارای سردوشی و نیز بغل بلوز دارای دکمه و جنس آنها معلوم است.
ب) رده های کماندویی عراقی دارای لباس لجنی با رنگ مشخص هستند.
ج) رانندگان تانک عراقی دارای لباسهای یک تیکه سبز رنگ به اصطلاح خلبانی می باشند.
د) عراقی ها دارای ژاکتی سبز رنگ و دارای سردوشی هستند که هنوز در ارتش فعلی آنها بکار می رود.
 
4- شلوار: نیروهای ایرانی هم ضمن اینکه با همدیگر تفاوت دارند با شلوراهای عراقی تمایزاتی دارند ، شلوار نیروهای بسیج از جنس بلوزهای خاکی دارای جیبهایی از بغل پا است جای کمربند و یا فانسقه هم به اندازه خاص خود میباشد همچنین بلوزهای تکاوری که معمولاً افراد پاسدار وظیفه می پوشیدند و لباس فرم سپاه هم دارای ویژگی های خاص خود است جنس آنها نازک می باشد ، لباس نیروهای ارتش و ژاندارمری هم از نوع لباس های کره ای مانند بوده و برخی از آنها شلوراهای چینی قدیم به رنگ سبز بر تن دارند.
 
5- فانسقه: فانسقه ایرانی چند نوع میباشد ، فانسقه پاسداری که سبز رنگ می‌باشد ، فانسقه خاکی رنگ که متعلق به نیروهای بسیجی و یا ارتش بوده قفل بندهای آنها ، همچنین تعداد سوراخ های تنظیم با فانسقه های عراقی تفاوت دارد اما فانسقه عراقی ها خاکی رنگ با جنس مرغوب و قفل بندهای خاص خود می‌باشند ، علاوه بر فانسقه نیروهای ایرانی از کمربندهای کوچک نیز استفاده میکردند که قفل بند آنها بصورت کمربندهای معمولی است.
 
6-پوتین: پوتین ایرانی و عراقی از نظر شکل ظاهری تفاوت دارد ضمن اینکه در زیر پوتین های عراقی نوشته هایی مانند (صنع فی العراق) – (رقم) و علامتی بصورت مثلث که با حرف (ج) که به معنی جیش (نیروهای مردمی عراق را جیش الشعبی گویند) میباشد پوتین های عراقی بزرگ پا و نوک آنها قوسی شکل میباشد. اما پوتین های ایرانی چند نوع میباشدیک نوع زیر آنها با حروف لاتین کلمه (تاف) نوشته شده و یا کلماتی مانند (پیروزی – وین) درج شده است، اکثر نیروهای بسیجی و پاسدار برای سهولت از زیپ های بغل پوتین استفاده و یا از پوتین هایی باساق پارچه ای استفاده می کردند.
 
7- بعضی از نیروهای ایرانی حتی پرسنل ارتش و ژاندارمری در دوران دفاع مقدس از کفش های کتانی استفاده کرده که در عرف نظامی عراق از این نوع کفش ها استفاده نشده است.
 
8- جوراب: ایرانی ها از نوعی جوراب های ساق بلند و یا ساق کوتاه به رنگ دلخواه و یا جوراب سیاه رنگ ساق بلند نازک هستند، نیروهای عراقی از جوراب های بسیار ضخیم سیاه رنگ و یا سبز رنگ استفاده کرده اند.
 
9- قمقمه ها: ایرانی ها از یک نوع قمقمه پلاستیکی با رنگ سبز که آرم جمهوری اسلامی حک شده است و قمقمه فلزی که از جنس آلومنیوم می‌باشد و در زیر آن ظرفی برای خوردن غذا جاسازی شده بود،که درب و کیسه نگهداری آن مشخص می‌باشد استفاده می کردند اما، قمقمه عراقی ها هم پلاستیکی و هم فلزی با قمقمه ایرانی تفاوت زیادی دارند کیسه نگهداری آنها هم به شکل خاص خود است.
 
10- تفاوت در جای خشاب و سینه بندهای جای خشاب فشنگ ها
11- تفاوت در کوله پشتی ها و کوله های آرپی چی هفت
12- تفاوت در سرنیزه اسلحه ها
13- وجود اسلحه ژ3 و مهمات همراه، نشان از ایرانی بودن دارد.
14- نارنجک ایرانی با عراقی فرق دارد. نارنجک های ایرانی چهل تیکه و حروف ایرانی روی آن درج است نارنجک های عراقی مصری و دارای شکل ظاهری ویژه ای هستند.
15- گتر کردن شلوار نیروهای ایرانی با عراقی فرق دارد. از طرفی بعضی از نیروهای ایرانی دارای ساق بند هستند.
16- کیسه جای کمک های امدادی ایرانی با عراقی متفاوت است.
17- ماسک نیروهای ایرانی و عراقی تفاوت دارد.
18- وجود آمپول های آتروپین همراه با نیروهای ایرانی جهت جلوگیری از آثار بمبهای شمیایی.
19- چکمه های مخصوص شیمیایی ایرانی با عراقی فرق دارد.
20 - روی لباس ایرانی ها اشعار اسلامی درج شده است (یاشهادت یا زیارت، نام ائمه و...)
21- بیشتر شهدای ایرانی نام خود را بر روی لباس ها و برگ پوتین ها درج می کنند.
22- وجود پول و سکه های ایرانی همراه با پیکرهای مطهر.
23- در جیب بعضی از نیروهای ایرانی مدارک شخصی ،عطر ، جانمازی ، قران ، ادعیه ، تصویر امام ، خودکار بیک ، وصیت نامه ، دست نوشته ها، و حتی مسواک وجود دارد.
  منبع:خمول

در معراج شهدا چه می‌گذرد

  سال‌ها از جنگ می‌گذرد و این روزها تازه از سفر برگشته‌هایی داریم که با آمدنشان شهر‌هایمان را با بوی کربلا عطرآگین می‌کنند؛ اینها همان مردانی هستند که روزی برای اسلام رفتند و امروز هم برای اسلام می‌آیند.

با توجه به درخواست مخاطبان گزارشی از ورود پیکر مطهر شهدا تا نحوه شناسایی و اطلاع‌رسانی به خانواده را خواهیم خواند.

* تفحص پیکر مطهر شهدا در مناطق عملیاتی

در هنگام جنگ تحمیلی رژیم صدام علیه ایران، به دلیل نامساعد بودن وضعیت جغرافیایی مناطق عملیاتی، حجم آتش دشمن و قرار گرفتن شهدا در محدوده‌ای بین نیروهای خودی و دشمن، امکان جابه‌جایی و انتقال ابدان شریف تعداد زیادی از شهدا فراهم نشد.

بعد از پذیرش قطعنامه 598 و پایان گرفتن جنگ تحمیلی یکی از مهمترین موضوعاتی که در دستور کار مسئولین نظام اسلامی قرار گرفت، تلاش برای تفحص(جستجو) و کشف مفقودین جنگ تحمیلی بود. بر همین اساس  کمیته جستجوی مفقودین با مسئولیت سردار سیدمحمد باقرزاده در ستاد کل نیروهای مسلح شکل گرفت.

بنابراین، تفحص از نظر لغوی به معنای جستجو و کنکاش و در ادبیات دفاع مقدس به معنای جستجو و تلاش برای یافتن پیکرهای مطهر شهدای به جا مانده در معرکه جنگ، تلقی می‌شود.

* گستره تفحص

با توجه به اینکه ارتش بعثی عراق از ابتدا تا پایان جنگ تحمیلی بخش‌های مختلفی از خاک کشورمان را در اشغال داشت و یا در عملیات‌های مختلف رزمندگان اسلام در خطوط پدافندی مذکور تردد داشتند لذا پیکر شهدا معمولاً در معرکه باقی می‌ماندند که برخی از آنها در خلال جنگ به عقبه انتقال داده شد و تعداد زیادی هم تا پایان جنگ در محل درگیری و نبرد به وسیله دشمن دفن شدند که از تفحص شهدا در خاک کشورمان به عنوان عملیات درون‌مرزی یاد می‌شود.

در تفحص برون‌مرزی نیز می‌توان گفت، با توجه به اینکه بنا به مقتضیات سیاسی و نظامی جنگ، رزمندگان اسلام دشمن بعثی را در خاک عراق تعقیب و در آنجا اقدام به تک و پاتک می‌کردند، در نتیجه تعدادی از آنان بعد از شهادت در خاک عراق تا پایان جنگ باقی ماندند.

از دلائل دیگر وجود پیکر شهیدان در داخل خاک عراق آن بود که رژیم بعثی با بی‌رحمی افراد مجروح و اسیر را در جدار مرز خود و تا عمق خاک عراق به صورت دسته جمعی به شهادت می‌رساند لذا پس از سال‌های 77 گروه‌هایی به نام گروه تفحص برون مرزی تشکیل یافت و با هماهنگی وزارت خارجه دو کشور (در زمان صدام) پیکرهای مطهر شهدا طی مراسم و تشریفات تبادل در مرز به میهن اسلامی منتقل شد.

* عملیات تفحص

عملیات شناسایی پیکرهای مطهر شهدا توسط نیروهای اطلاعات عملیات و عناصر تخریب‌چی با توجه به اطلاعات و اسناد به دست آمده از رزمندگان و آزادگان، آثار موجود از شهیدان و تشخیص خطوط پدافندی در منطقه عملیاتی صورت می‌پذیرد؛ سپس مسیر تردد و معبر برای ورود نیروهای تفحص هموار می‌شود و در صورت نیاز، زمین برای استقرار بیل مکانیکی فراهم می‌شود.

فعالیت تفحص بسته به نوع، شرایط و جنس زمین متفاوت است. به طور مثال در منطقه فکه زمین رمل و ماسه‌ای است، در چیلات، سومار و میمک تفحص در سنگلاخ و تپه‌ها و شیارهای کوچک و بزرگ انجام می‌شود، در طلائیه زمین باتلاق است، در شط‌علی نیزار و آب وجود دارد و در کردستان و حاج عمران در کوه‌های صعب‌العبور انجام می‌گیرد.

* در معراج شهدا چه می‌گذرد

بعد از عملیات کشف پیکر شهدا در مناطق برون‌مرزی یا درون مرزی، پیکرهای مطهر شهدا برای شناسایی به «ستاد معراج شهدای مرکز» واقع در خیابان بهشت تهران منتقل می‌شود.

در این مرحله شهدا در ابتدا مورد شناسایی قرار می‌گیرند؛ پلاک هویت هر شهیدی، ملاک اصلی شناسایی شهدای تفحص شده است؛ در این صورت مسئولان معراج شماره پلاک ‌شهید را با شماره‌هایی که در دفاتر معراج شهدا ثبت کرده‌اند، استعلام می‌کنند و شناسایی شهید صورت می‌گیرد.

در بحث شناسایی گاهی اوقات اتفاق افتاده که یکی از شهدا کارت شناسایی یا پلاک هویت دارد که منجر به شناسایی دیگر شهدا نیز می‌شود. به عنوان مثال در 3 سال گذشته 3 شهید از یگان ارتش تفحص شده بودند؛ این شهدا روز دوم جنگ تحمیلی شهید شده بودند؛ شهید آرامی، کارت شناسایی به همراه داشت ولی دو سرباز شهید دیگر دارای کارت شناسایی نبودند؛ پس از پیگیری از طریق یگان ارتش، مسئولان معراج شهدا به این نتیجه رسیدند که شهید نوبخت و شهید انصاری در روز دوم جنگ تحمیلی باهم در منطقه بودند و پیکر این شهدا در طول 30 سال مفقود بوده است؛ لذا یقین حاصل می‌شود که این پیکر شهدای تفحص شده متعلق به شهیدان نوبخت، انصاری و آرامی بود.

البته برای تشخیص اینکه پیکر دو شهید دیگر متعلق به کدامیک از شهداست، از طریق سن‌گذاری و dna اقدام به شناسایی شده بود و خانواده‌های شهیدان نیز با مدارک و عوامل شناسایی، پذیرفتند که آن پیکرها متعلق به شهدای‌شان است.

در ادامه شناسایی شهدا، مسولان از هر سرنخی برای یافتن هویت شهید بهره می‌گیرند و در صورتی که به نتیجه‌ای نرسیدند، بحث سن‌گذاری، نمونه‌برداری برای آزمایش dna، تعیین یگان شهید و تجهیز انجام می‌گیرد و در صورتی که پاسخ مناسبی گرفته نشد، پیکر شهید به عنوان، شهید گمنام در نقاط مختلف که درخواست‌ تدفین شهید گمنام داشتند و از سوی کمیته جستجوی مفقودین موافقت شده بود، صورت می‌گیرد.

* مرحله تجهیز و اعزام پیکر شهید در معراج شهدا

با گذشت بیش از 20 سال از کشف پیکرهای شهدا معمولاً استخوان‌های آنها به صورت پراکنده است؛ در معراج شهدا ابتدا استخوان‌های شهید را مرتب می‌کنند و میان پنبه قرار می‌دهند؛ سرتاسر پیکر را می‌بندند تا به هم نریزد؛ بعد پیکر شهید را درون تابوت می‌گذارند و دور آن را پرچم می‌گیرند. پس از بحث تجهیز با هماهنگی بنیاد شهید و امور ایثارگران و یگان مربوطه، شهید را به استان خودش اعزام می‌کنند.

بحث خبررسانی به خانواده شهید از طریق یگان مربوطه انجام می‌شود؛ البته خبررسانی شهدای تهران از طریق بنیاد شهید و امور ایثارگران و یگان مربوطه صورت می‌گیرد و خانواده‌ها برای رؤیت شهید به معراج شهدا می‌روند.

* کسانی که همیشه به معراج سر می‌زنند

خیلی از خانواده‌های شهدای مفقود با معراج شهدا ارتباط دارند و با مراجعه به اینجا درخواست می‌کنند تا در صورت رجعت شهید در ابتدا خبر بازگشت شهیدشان را به آنها اعلام شود اما خبررسانی جزو مأموریت‌های ستاد معراج شهدا نیست.

امروز كه جمعه هست....

امروز كه جمعه هست مي ايي نه؟

در حسرت ديدار تو چون بارانم

من پيله شدم بيا كه از وقت سحر

صد بار دعاي ندبه را مي خوانم


سـرم در دل تـمـاشـاى تو دارد

خوشا آن سر كه سـوداى تـو دارد

خوشا آن دل كه غوغاى تو دارد

ملَـك غـیـرت بـرد افـلاك حـسـرت

جـنـونى را كه شیـداى تـو دارد

دلــم در سـر تــمــنـاى وصــالــت

سـرم در دل تـمـاشـاى تو دارد

فـرود آیـد بـه جز وصل تو هیــهات

سـر شـوریـده سوداى تـو دارد