حاشيه نوشتهاي يك زائر حاضر در پياده روي اربعين
نماز ظهر را در جوار اميرالمونين عليه اسلام خوانديم و بعد از وداع راه افتاديم. هنوز فقط از حرم تا مسجد حنانه كه تقريباً ابتداي مسير نجف تا كربلا بود را رفتيم بوديم كه به جواد گفتم: «حاجي خسته شديم، بيا بريم تو يكي از اين موكبها استراحت كنيم!» هنوز شروع نكرده كمكم پاهايم خسته شده بود و جداً مردد مانده بودم كه ميتوانم اين مسير هشتاد كيلومتري را طي كنم يا نه. هنوز شماره عمودهاي ميان راه سه رقمي هم نشده بود و من با حسرت به عمود هزار و چهارصد و خوردهاي فكر ميكردم. شوخيهاي جواد و پذيراييهاي مردم باعث شد اميدوارانهتر ادامه بدهم.
*
جواد را گم كردم. همان اوايل راه ناغافل از هم دور افتاديم و ديگر هم را نديديم تا خود كربلا. البته چهره آشنا در مسير كم نبود، چه از بچههاي هم كارواني و چه از جوانان ايراني كه شكل و شمايل و سربندهايشان وجه تمايز آنها بود. نماز مغرب را در حسينيهاي خواندم كه سخنرانش به زبان فارسي مشغول صحبت كردن بود. بعد از نماز باز هم راه رفتم. ساعت حول و حوش ده و يازده گفتم بروم در يكي از موكبها بخوابم. نميدانستم بايد بروم جلو چه بگويم! خيلي از موكبها پر شده بود، اين را كفشهاي تلنبار شده جلوي درهايشان نشان ميداد. از اين موكب به آن موكب سر ميزدم و نااميد برميگشتم.

عراقي ميانسالي دستم را گرفت و چيزي گفت. بيشتر از اينكه به اين فكر كنم كه او چه گفت مشغول پيدا كردن كلماتي بودم براي فهماندن اين كه «جان مادرت يه جايي جور كن بخوابم كه دارم ميميرم!» همه اين جمله را ريختم در كلمه «نَوم» و گفتم. طرف فهميد و دستم را گرفت و برد در موكب جمع و جوري كه هواي دم كردهاش داد ميزد به اندازه كافي پر شئه است. مرد ميانسال، جواني را صدا زد و من را سپرد به او تا برايم جايي جور كند. او هم مرا برد ودر تنها جاي خالي باقيمانده جا داد. وسايل را بالاي سرم گذاشتم و رفتم زير پتو. چشمهايم تازه گرم شده بود كه سر و صداي دو نفر بيدارم كرد. دو جوان شهرضايي كه كنارم خوابيده بودند شروع كرده بودند به تعريف كردن خاطراتشان. با اينكه خيلي خسته بودم نتوانستم جلوي خندهام را بگيرم و زير پتو انقدر خنديدم تا خوابم برد!

*
ساعت حول و حوش نه بود كه بيدار شدم. نصف تشكهاي موكب خالي بود. نصف ديگر هم با صداي همان مرد ميانسال ديشبي از جا برخاستند. مرد، سيني بزرگي را در دست گرفته بود و ميآورد. درون سيني پر بود از ماهيتابههاي كوچكي كه درون هر كدامشان دو تخم مرغ محلي نيمرو زده بودند. سيني را با لبخند جلويمان گرفت و هر كدام يك ماهيتابه با مقداري نان لوزي شكل برداشتيم. هنوز ماهيتابه اول را تمام نكرده بوديم كه سيني دوم هم آمد. انصافاً خوب نبود دستش را رد ميكرديم، شايد ناراحت ميشد بنده خدا!
*
چند بار رسماً گريه كردم. چيزهايي كه تاحالا شنيده بودم و فكر ميكردم استثناهاي اين سفر باشد خيلي بيشتر از چند استثناء به چشم ميآمد. روز دوم خيلي معلول ديدم كه خودشان را در جاده نجف كربلا ميكشيدند. زنهاي زيادي را ديدم كه بچههايشان را درون جعبه گذاشته بودند و با طناب دنبال خودشان ميآوردند. بچههاي قد و نيم قد زيادي به تشويق پدر و مادرشان ميآمدند وسط جمعيت و پذيرايي ميكردند.

هر كس هرچه از دستش بر ميآمد انجام ميداد. رسماً در جايي كم آوردم كه يكي دو پسربچه زائران را به نشستن روي قالي كهنهاي كه كنار جاده پهن بود دعوت ميكردند. از آنها همين برآمده بود. اينكه قالي رنگ و رو رفتهاي را با دو متكا بگذارند كنار راه تا استراحتگاهي باشد براي زائران حسين عليه اسلام. اي خدا...
*
خدا عراقيها را خير دهد. ظرفهاي غذا را پر نميكنند كه اگر اينطور نبود احتمالاً منفجر ميشديم در مسير. خيلي از موكبها غذا را دستت نميدهند، پرت ميكنند در دامنت و تو هم چارهاي نداري كه بگيري. بعد از نهار رفتم در موكب كوچكي براي نماز و استراحت. جورابم را در آوردم و دراز كشيدم، و پاهايم را تكيه دادم به ديوار. به يكباره دو مرد تنومند عرب حمله كردند سمتم! واقعاً ترسيدم. تا بيايم و خودم را جمع و جور كنم هر كدام يكي از پاهايم را گرفتند و شروع كردند به ماساژ دادن.
سعي ميكردم نگذارم. هر چه «شكراً» و «رحم الله والديك» و «عفواً» و... بلد بودم ميگفتم تا رهايم كنند. از خجالت داشتم آب ميشدم. از سر و وضعشان هم برميآمد براي خودشان كسي باشند. من التماس ميكردم بس كنند و آنها قيافهشان را مثل بچههاي سه چهار ساله كرده بودند و با كلماتي كه حدس ميزدند من معنيشان را بدانم سعي ميكردند راضيام كنند مزاحمشان نشوم؛ «ثواب»، «زائر»...
![]()
آنها كه رفتند ديگر نتوانستم در آن موكب بمانم. خجالت ميكشيدم. نمازم را سريع خواندم و زدم بيرون. عصر صداي «چاي، چاي» من را به سمت ايستگاه صلواتي كشاند كه همسايههاي حضرت عبدالعظيم در راه نجف تا كربلا راه انداخته بودند. اگرچه چاي سياه و همراه با شكر كربلاييها مزه ديگري دارد، اما خب چاي ايراني با قند چيزي نبود كه تا سه چهار استكان نخورم بتوانم رهايش كنم. پرچم بچههاي شاه عبدالعظيم آنجا هم بالا بود!
*
تجربه ديشب باعث شده تا تصميم بگيرم از سر شب بروم در يك موكب و بمانم. موكب بزرگي را پيدا كردم و رفتم داخل. شلوغ بود. جاي خالي كوچكي پيدا كردم و ايستادم به نماز. بعد از نماز هرچه چشم دواندم جايي براي خواب پيدا نكردم. جورابهايم را پوشيدم و وسايلم را برداشتم تا راه بيفتم كه جوان عربي دستم را گرفت. با اشاره حاليام كرد كه «كجا؟» با اشاره حالياش كردم كه «بايد بروم». با اشاره فهماند «كه تعارف نكن پسر!» با اشاره جواب دادم «نه بابا، چه تعارفي؟!» اما او اينبار بدون اشاره دستم را گرفت و برد انتهاي موكب.
به رفقايش گفت جا باز كردند و من را كنار خودش نشاند. جايشان تنگ بود، تنگتر شد. پتويش را نشان داد و فهماند كه پتويت كو؟ گفتم «لاموجود» يعني ندارم! خواست بفهماند كه برو از آنطرف بگير كه به قيافه شبيه علامت سوال من فكر كرد و بيخيال شد. خودش بلند شد و رفت و با پتوي پاره پورهاي برگشت. ديرآمده بودم و ته بار برايم مانده بود! پتو را گرفت سمتم اما تا خواستم بگيرم سريع دستش را پس كشيد. پتوي خودش را برداشت و داد به من و پتوي پاره پوره را انداخت روي خودش. خواستم پتوها را عوض كنم ولي قبول نكرد.

شام را كه ساندويچ بود آوردند و پخش كردند. باز هم انقدر آوردند و برداشتيم تا سير شديم. با جوان عرب و رفقايش دست و پا شكسته انقدر حرف زديم تا خوابمان برد. چقدر شرين بود آن گفتگوها بين من و كساني كه هر كدام چند كلمه بيشتر از زبان ديگري بلد نبوديم و هر چند كلمه يكبار كلمهاي آشنا بينمان رد و بدل ميشد؛ «حسين». خدا لعنت كند صدام را كه جنگ را راه انداخت و خدا رحمت كند خميني كبير را كه طوري مردانه و انساني جنگيد كه امروز من و جوان عرب رويمان بشود به همديگر نگاه كنيم و حرف بزنيم.
*
ساعت دو و نيم نيمه شب بلند شدم. با خودم قرار گذاشته بودم براي فرار از گرما و كاهش در عرق سوزي، صبح زود راه بيفتم. عجب صفايي داشت. جاده خلوت تر از روز بود و شلوغتر از هر شب ديگر. براي خودم روضه ميخواندم و اشك ميريختم و راه ميرفتم. پيش خودم فكر ميكردم اين مسير را اسراي كربلا در سه روز نرفتند، ظاهراً يك روزه رفتند. بين راه هم خبري از موكب و پذيرايي و ماساژ و استراحت و... نبود، شلاق بود و توهين و... . اي واي زينب...
واقعاً سحر قدرت عجيبي دارد. اين را وقتي فهميدم كه حتي چون مني را هوايي كرد!
از ساعت چهار صبح صبحانه دادن موكبها شروع ميشود تا ده و يازده. بساط صبحانه دادن وقتي جمع ميشود كه از قبلش بساط نهار دادن پهن شده است. نهار هم تا چهار ادامه دارد و از آن موقع هم كمكم زمان عصرانه و شام ميشود. يعني خلاصه هر وقت شبانه روز كه احساس گرسنگي كني چيزي براي خوردن پيدا ميشود. بچهتر كه بودم مادرم با هزار التماس و بازي و تشر ميتوانست مقداري شلغم را در حلقم بگذارد، اما در هواي سرد سحر جاده نجف كربلا چنان با شوق شلغمهاي داغ را بر ميداشتم و قورت ميدادم كه خودم هم باورم نميشد. جاي مادر خالي!
*
بچههاي ايراني همديگر را كه ميبينند ميگويند در حسينيهاي كه كنار ستون فلان هست جمع شويد كه مراسم سخنراني و عزاداري است. چون صبح زود راه افتادهام قبل از ظهر ميرسم اما حسينيه را پيدا نميكنم. بيخيال ميشوم و روي يكي از موكتهاي بين راهي مينشينم براي استراحت و نماز. كوله پشتي يغوري كه برداشتهام شانههايم را زخم كرده است. خود عراقيها خيلي سبكبار ميآيند اين مسير را. بعضيهایشان جوري راه افاتادهاند كه انگار ميخواهند بروند سر كوچه نان بخرند و برگردند!
خيلي كه وسايل بردارند يك كيف كمري است با دو سه تكه وسايل ضروري. سرنگ يكي از اين وسايل ضروري است. سوزن سرنگ را درون تاولهاي پا ميكنند و محتوياتش را ميكشند. تاولي كه بادش خالي شده فوق فوقش يك ساعتي ميسوزد وبعد آرام ميگيرد. چند تاول روي پايم دارم كه اذيتم ميكند.
بعد از نماز مينشينم به ور رفتن با همين تاولها تا شايد كمي راحتم بگذارند. عراقي كنار دستيام شروع ميكند به حرف زدن با من و اشاره كردن به تاولها. تا به خودم بيايم سرنگش را از كيف در ميآورد و فرو ميكند در تاول پايم! بعد هم كه به حساب يك يك تاولها رسيد، التماس دعايي ميگويد و ميرود. من هنوز خشكم زده است، حتماً ميدانيد چرا!
كل بعد از ظهر را به فكر تاول و سرنگ مشتركم! آخر سر به خودم نهيب ميزنم كه خجالت بكش مرد، حيا كن. فكر كردي آن دليلي كه اينهمه زائر را از بيماري در اين مسير حفظ ميكند عاجز شده است سر يك سرنگ؟ پيش خودم خجالت ميكشم و سرم را مياندازم پايين. از آنجا به بعد ديگر به سرنگ فكر نميكنم مگر براي خنده و بعنوان يكي از خاطرات شيذين سفر.
*
نزديك كربلا ديگر از نفس افتادهام. هم بخاطر پادرد و هم بخاطر كشيدنهاي پياپي موكب داراني كه به زور ميخواهند چيزي براي خوردن دستم بدهند و يكيشان تا يك ليوان دوغ نخوردم ولم نكرد. اما تابلويي كه نوشته حرم سه كيلومتر جاني دوباره ميدهد. وارد كربلا كه ميشوم خانههاي زيادي را ميبينم كه درهايشان باز است و زائرها براي استراحت واردشان ميشوند. كربلاييها خانههايشان را كردهاند موكب. يكي از آنها گوشه حياطش هم چند سرويس بهداشتي انداخته است. صاحبخانه ميچرخد و به زائرين ميرسد. درب اندروني خانه هم باز است براي استراحت زائرها.
از چند صد متري حرم ديگر راه قفل است. خودمان را بايد بسپريم به موج جمعيت. جمعيت آرام آرام ما را ميبرد سمت بين الحرمين. گنبد آقا پيدا ميشود و اشكها سرازير. آمدم حسين... با پاي پياده آمدم... خاكي... خسته... غبارآلود... . انگار براي اولين بار مستحبات زيارت سيدالشهدا دارد رعايت ميشود.