....انتظار، واژه‌ای غریب است برای‌مان‌، چون درد انتظار هنوز بر قلب‌مان ننشسته و چشم‌های‌مان بر در خیره نمانده است تا بدانیم مادری که روزی پسر 15 ساله‌اش را برای دفاع از حق راهی جبهه‌ها کرد و این انتظار 25 سال به طول انجامید، چه دردهایی کشیده است؛ مادری که 25 سال ایستاد و امروز به استقبال دُردانه‌اش آمده، دردانه‌ای که چند تکه استخوان از او برایش آوردند؛ او مثال همان زینب کربلاست، زینبی که صبور بود و شکور.

روایت‌هایی را از سالن معراج شهدا شنیده بودیم که این روزها پدر و مادر شهدا چگونه بعد از گذشت سال‌ها بر بالین فرزندانشان می‌آیند، اما امروز دیدیم که آنها چگونه پیکر علی‌اصغرشان را در آغوش می‌کشیدند.

پدر شهید محمود مهاجر در هنگام ورود به معراج شهدا

وقتی که وارد سالن معراج شهدا شدیم، سربازهای راست قامت برای احترام به پدر و مادر شهید جلوی در ایستاده بودند، پدر شهید با صلابتی خاص وارد سالن شهدا شد؛ وقتی دید که تابوت شهدای گمنام در سالن معراج قرار گرفته است، ابتدا به طواف پیکرهای معطر شهدای بی‌نشان رفت و بعد بر بالین فرزندش نشست.

مادر و خواهر شهید «محمود مهاجر» در معراج شهدا

صدای شوق دیدار در فضا پیچیده بود، مادر محمود، دخترش را در آغوش کشیده بود و به زبان آذری می‌گفت: «گُردین بالام گلدی، بالام خوش گَلمیشَن»؛ غوغایی به پا بود، آنها پیکر محمود را به یکدیگر نشان می‌دادند و به این پرستو خوشامد می‌گفتند.

خانواده شهید محمود مهاجر برای دیدن فرزندشان به معراج شهدا آمده‌اند

ساعت خوشی بود در معراج شهدا و در کنار خانواده شهید نشستن، گفت‌وگویی که در ادامه می‌خوانید، در جوار پیکر شهید «محمود مهاجر» با پدر و مادر و خواهر پرستوی مهاجر تازه از سفر برگشته، گرفته شده است.

* دیدار مادر و فرزند بعد از 25 سال

اکرم تیموری مادر شهید در حالی که چشم‌هایش از شوق دیدار فرزندش خیس است و لبخند می‌زند، می‌گوید: محمود پسر دوم من است که در 19 اسفند 1350 در تهران به دنیا آمد؛ با محمودم که شهید شده است، 6 فرزند دارم که خدا را شکر صالح و سالم هستند.

محمود خیلی مهربان و دلسوز بود، اگر پی کاری می‌رفتم و دیر می‌آمدم، او می‌آمد تا ببیند چرا دیر کردم.

او بعد از پیروزی انقلاب که همزمان با دوران کودکی‌‌اش بود، عضو پایگاه مقاومت بسیج مسجدالرضا(ع) که دو کوچه با ما فاصله داشت، شد.

* محمود برای نمازگزاران و بسیجیان چای می‌ریخت

یک روز غروب محمود نفس‌نفس زنان به خانه آمد و گفت: «مامان می‌خواهم کمی قند به پایگاه ببرم، اجازه می‌دهی؟» گفتم: «مامان‌جان، اجازه می‌خواهی؟ بِبر دیگه» گفت: «خُب بالاخره می‌خواهیم با بچه‌ها چایی بخوریم گفتم راضی باشید».

* خودش را از کودکی آماده رزم می‌کرد

از بچگی اسلحه چوبی درست می‌کرد و با بچه‌ها در کوچه تفنگ‌بازی می‌کرد، انگار خودش را برای رزمی بزرگ آماده می‌کرد.

محمود با سن کم، درک و فهم بالایی داشت، در خیلی از کارها کمکم می‌کرد؛ وقتی می‌دید که دخترم را بغل کردم، می‌آمد و او را از من می‌گرفت تا خسته نشوم.

پسرم به مسجد می‌رفت، این رفت و آمدها تأثیر خود را گذاشت، او با صوت زیبایی قرآن می‌خواند و تفسیر قرآن کار می‌کرد که این تفسیرها را در دفتر 200 برگه‌اش‌ نوشته است و حتی شروع دفترش با تفسیر سوره بقره است.

* شهادت دانش آموزان مدرسه زنجان بهانه‌ای برای اعزام محمود به جبهه

مجتبی مهاجر پدر این شهید دانش‌آموز در ادامه می‌گوید: بنده در ایران خودرو مشغول به کار بودم، در دوران جنگ تحمیلی بیشتر از 45 روز نمی‌توانستم در جبهه بمانم، به همین دلیل از ابتدای جنگ به جبهه می‌رفتم و بعد از 45 روز برمی‌گشتم. بنده در ابتدا یکی از روستاهای سوسنگرد خمپاره‌انداز بودم، در سال 65 حدود 45 روز آنجا ماندم به تهران برگشتم.

بعد از بازگشت من، پسر ارشدم «احمد» که دانشجوی دانشگاه تهران بود، آماده اعزام به جبهه شد، صبح زود بود به او گفتم: «چگونه می‌خواهی بروی؟» گفت: «با لشکر 27 محمد رسول الله(ص)» همان جا خداوند را شکر کردم که اسم پسرم در لیست لشکر محمد رسول الله(ص) ثبت شده است.

با احمد، خداحافظی کردیم؛ او برای حضور در عملیات «کربلای 5» اعزام می‌شد، در منزل تلفن نداشتیم، بعد از عملیات، احمد با محل کارم تماس گرفت و گفت: «من جبهه و خط مقدم نیستم در آبادان هستم، نگران نباشید».

بعد از 12 روز ساعت 5 بعد از ظهر آمبولانس مقابل در منزل ایستاد، دیدیم که بدن احمد سوخته است، او شیمیایی شده بود و در این مدت در بیمارستان بقیه‌الله بستری بود و به دلیل بالا بودن تعداد مجروحان شیمیایی و کمبود امکانات احمد را به منزل فرستادند تا در خانه از او مراقبت کنیم.

مادرش در طول 45 روز، در 24 ساعت سه مرتبه پمادی را به بدن احمد می‌مالید و سه بار او را به حمام می‌برد تا کمی وضعیتش بهتر شد.

بعد از این جریان، مدرسه‌ای در استان زنجان بمباران شد و صدها دانش‌آموز در آنجا به شهادت رسیدند، محمود از این قضیه خیلی ناراحت شد، این موضوع بهانه‌ای بود تا محمود رضایت رفتن به جبهه را بگیرد، او می‌گفت: «اگر به جبهه نروم فردا هم می‌آیند و مدرسه ما را مورد هدف قرار می‌دهند؛ پس به جای اینکه در کلاس درس و زیر بمباران شهید شوم، می‌روم به جبهه و آنجا به شهادت می‌رسم. شما و احمد سهم خود را به جبهه رفته‌اید و الان نوبت من است تا بروم» این طور شد که رضایت‌نامه محمود را امضا کردم.

* با کیف مدرسه‌اش به جبهه اعزام شد

زهرا مهاجر که دو سال از محمود کوچکتر است، می‌گوید: شب اعزام فرا رسید؛ با محمود در اتاق مشغول نوشتن مشق‌هایمان بودیم، محمود به من گفت:‌ «قرار است فردا به جبهه بروم، نمی‌خواهم مادر الآن متوجه شود، اگر دیدی من دیر به خانه آمدم، به مادر بگو که به جبهه رفته‌ام». به محمود گفت: «اگر می‌خواهی به جبهه بروی، پس چرا مشق‌ات را می‌نویسی؟!» او گفت: «ممکن است به دلیل سن کم، نگذارند بروم، لااقل تکلیفم را بنویسم تا اگر به مدرسه رفتم، دعوایم نکنند».

محمود صبح زود کیف مدرسه را همراهش برد و در زیرزمین خانه گذاشت و به پایگاه اعزام نیرو رفت؛ محمود 14 ساله بود، پس از آنکه به پایگاه اعزام به جبهه رسید، به او گفتند: «سنش کم است و نمی‌تواند به جبهه برود»، او همان موقع به خانه برگشت، کپی از شناسنامه احمد برداشت و با ایجاد تغییراتی به مسجد رفت و به مسئول اعزام گفت: «ببخشید شناسنامه را اشتباهی آورده بودم» تا اینکه برادر 14 ساله‌ام به جبهه اعزام شد. (محمود متولد اسفند 50 است، او در زمان اعزام به جبهه 14 ساله بود، در زمان شهادت که فروردین 66 بود، یک ماه از تولد 15 سالگی‌اش می‌گذشت).

* او می‌گفت: «یا اباعبدالله! شاهد باش که دشمنانت را می‌کشم»

مادر شهید ادامه می‌دهد: دوستان محمود می‌گفتند: «او در عملیات کربلای 8، مسئول دسته 22 نفره و تک تیرانداز بود» 40 روز از پایان این عملیات می‌گذشت و بی‌خبری از محمود دردی ناتمام برای‌‌مان شده بود، برای گرفتن خبر از محمود، پدرش به پادگان ابوذر رفت و آنجا خبر مفقودی محمود را دادند؛‌ بعد هم ساک لباس‌ها و وسایل محمود را برای‌مان آوردند، ما هم لباس‌ها را برای موزه شهدا، تحویل بنیاد شهید دادیم.  

سراغ دوستانش رفتیم، آنها می‌گفتند: «محمود خیلی شجاع بود، وقتی خشاب‌ها را داخل اسلحه می‌گذاشت، می‌گفت: یا اباعبدالله! شاهد باش که دشمنانت را می‌کشم».

* از وقتی که مطمئن شدم محمود شهیده شده

زمانی که به دلیل دلتنگی، خیلی گریه می‌کردم، محمود به خوابم می‌آمد و با من حرف نمی‌زد، هر چه می‌پرسیدم، جوابم را نمی‌داد؛ گاهی فکر می‌کردم که او اسیر شده، می‌خواستم مطمئن شوم که محمود به شهادت رسیده است. آخرین پسرم «محمد» را باردار بودم؛ 15 ماه مبارک رمضان بود، به خداوند گفتم: «اگر محمودم شهید است، به خوابم بیاید، اگر حرفی هم نزد، لبخند بزند» همان شب محمود به خوابم آمد و وارد حیاط شد؛ از خواب پریدم؛ پیش خودم گفتم: «شاید خوابم درست نبوده» دوباره خوابیدم دیدم که محمود آمد و داخل شد، گفتم: «خدایا اگر محمود شهید است، لبخندش را ببینم» همان لحظه محمود لبخند زد.

از خواب پریدم و گفتم: «خدایا شکرت، که بچه‌ام شهید شده است». بعد از آن عهد کردم که برای حضرت علی اکبر(ع) و حضرت قاسم(ع) گریه کنم و برای بچه‌ام گریه نکنم.

بعد از آن هر وقت او را در خواب دیدم، حرف می‌زد؛ یکبار او را در باغی دیدم؛ چند نوجوان هم سن و سالش هم آنجا بودند و لباس دشداشه بر تن داشتند؛ محمود وضو می‌گرفت، وقتی به او رسیدم، یک کاسه طلایی را پر از آب کرد و به من داد تا بخورم؛ گفتم: «مامان من که تشنه نیستم» او گفت: «بخور» با اصرار آب را خوردم و بعد از آن دلم خیلی آرام گرفت و صبرم زیاد شد.

شهید محمود مهاجر

* نگران بودم که پسرم، بی‌نشان تشییع شود

می‌دانستم محمود شهید شده است، اما باید اثری از او به دستم می‌رسید که آرامشم بیشتر می‌شد، با هر صدای زنگ و آمدن شهیدی دلم می‌گرفت که نکند محمود هم بین این شهدای گمنام باشد.

تمام زندگی‌ام را با خاطرات محمود می‌گذراندم، وقتی که در محله، دوستان او را می‌دیدم، خیلی دلتنگی می‌کردم، محمود آش رشته و استامبولی دوست داشت، از وقتی که محمود شهید شد، این غذاها را درست نکردم؛ اگر کسی هم درست می‌کرد یاد محمود می‌افتادم.

* محمود همیشه در کنارم است

شاید در ظاهر محمود در کنارم نبود اما در طول این سال‌ها هر جا که رفته‌ام، مراقب من بود؛ سال گذشته به همراه همسرم به مکه رفتیم؛ بعد از مُحرم شدن، موقع برگشت می‌خواستم سوار خودرو شوم، کم مانده بود به شدت، زمین بخورم، انگار کسی مرا نگه داشت، اینها نشان می‌دهد که محمود در هر جایی از ما مراقبت می‌کند.

* پسرم من فدای فرزندان و یاران حسین(ع)

خداوند به من صبر زینبی داد و امیدوار بودم که یک روز محمود برمی‌گردد؛ پسرم قربانی حضرت علی‌اکبر(ع)، حضرت علی اصغر(ع) و حضرت قاسم بن الحسن(ع) است، خداوند خودش از ما قبول کند.

* پیام آمدن پسرم بعد از 25 سال انتظار

25 سال انتظار کشیدم، دور تا دور اتاق‌مان عکس محمود است، وقتی دلتنگ می‌شدم، قاب عکسش را مقابلم می‌گذاشتم و با او حرف می‌زدم، خدا را قسم می‌دادم تا او زودتر بیاید، هر کاری می‌کردم تا آرام شوم، با برادرش حرف می‌زدم، خاطراتش را مرور می‌کردم تا کمی آرام می‌شدم.

خیلی وقت‌ها محمود را در خواب می‌دیدم که در باغ است و به من لبخند می‌زند؛ قبل از آمدنش خواب دیدم، محمود عکس خودش را به همراه مبلغی پول به من داد. تا اینکه روز دوشنبه 27 آذر ماه، به ما خبر دادند محمود برگشته است.

مادر شهید 15 ساله، همین طور که داشت به پیکر فرزندش در تابوت نگاه می‌کرد، اشک از گونه‌هایش جاری می‌شد، صورت خود را رو به آسمان می‌کرد و می‌گفت: «الله، سنه شکر، بالام گَلدی» و بعد لالایی سر می‌داد که «لای لای بالام لای لای..».

* چقدر زود وقت وداع رسید

دیگر وقت وداع رسیده، این مادر که تازه پسرش را پیدا کرده، می‌گوید: «از محمود دل نمی‌کنم به خانه بروم، مهمان داریم، آمده‌اند تا محمودم را ببینند، آمده‌اند به استقبالش، آمده‌اند...».

در اولین و آخرین لحظات این دیدار بعد از 25 سال، پدر شهید در کنار تابوت نشسته بود و حرف‌هایی را با پسر نوجوانش زمزمه می‌کرد و سپس گفت: «خدایا! این قربانی را از ما قبول کن»

پیکر مطهر شهید در مرحله ششم تفحص برونمرزی( دهه اول محرم )از خاک عراق کشف شد.

گفت‌وگو از عالم ملکی

منبع:فارس